آن مرد مسلمان است

علیرضا شکوهی

کلاس اول دبستان

امتحان دیکته

 

برادرم سیب دارد.او در خانه را زد.مادربزرگم غذای لذیذ می پزد.نام دوست من،علی است.علی درس می خواند.پسر عموی من بازی می کند.من مادرم را دوست دارم.سینا نماز می خواند.مرد سروتمند به فقیر کمک کرد.کشاورز در مزرعه کار می کند.گاوها زمین را شخم می زنند.لیوان،خالی است.پدرم برای خانواده تلاش می کند.آن مرد مسلمان است.مدرسه تعطیل است.معلم به ما درس می دهد.هوا سرد است.باران می بارد.

...

...

...

میوه ها مقوی هستند.ما مردم ایران به دستورات قرآن عمل می کنیم.

 

نمره:5/19

= = = = = = = = = =

علیرضا شکوهی

کلاس اول راهنمایی

موضوع انشا:علم بهتر است یا ثروت؟

 

به نام خدا.به نظر من جامعه ی ما نیازمند علم می باشد.با علم می شود به بالاترین موفقیت ها دست یافت.پدرم می گوید ما باید تحصیل خود را ادامه دهیم تا در آینده دکتر یا مهندس شویم.من دوست دارم در آینده با علم خود به دیگران کمک کنم.چون که این گونه است که زکات علم خود را می دهیم.البته در این راه باید خیلی تلاش بکنیم.علم همچنین برایمان شخصیت هم می آورد و خیلی خوب است که آدم دارای احترام در بین مردم باشد.پدرم می گوید ثروت آدم را فخرفروش می کند.به نظرم نباید برای ثروت،حرص زیادی زد.ساده زیستی خیلی خوب است و کسی که این گونه باشد زندگی راحتی خواهد داشت.

من از خداوند می خواهم که مرا کمک کند که در آینده مهندس شوم و امیدوارم که با تلاش خود کاری کنم که پدر و مادرم از من راضی باشند.

 

نمره:20-پسرم سعی کن از این به بعد بیشتر بنویسی

= = = = = = = = = =

علیرضا شکوهی

پیش دانشگاهی-رشته علوم انسانی

نمونه سوالات درس اقتصاد (مرور شده)

 

1- ایجاد سلامت در جسم وروح افراد جامعه ،ترویج دانش وکاهش نابه هنجاری اجتماعی  تعریف کدام یک از موارد زیر است.

الف) رفاه اقتصادی         ب) رفاه اجتماعی     ج) توسعه اقتصادی         د) ثبات اقتصادی

2-رفاه اجتماعی در چه صورتی در جامعه تحقق می یابد.

الف)از بین رفتن فقر            ب) کاهش نابرابری         ج) بهبود توزیع درآمد    د) مورد الف  وب

3-بهترین ملاک برای تعیین سطح رفاه اجتماعی یک جامعه چیست.

الف) آگاهی یافتن از وضعیت فقر وتوریع درآمد در جامعه

ب) داشتن اطلاع کافی از سطح بهداشت وآموزش در جامعه

ج) داشتن اطلاع کافی ازمیزان درآمد سرانه یک حامعه

د) هیچکدام

4-در کدام نوع فقر  درآمد افراد نسبت به یکدیگر سنجیده می شود وافرادی که در آمد کم تری دارند نسبت به افراد با درآمد

بالاتر فقیر محسوب می شوند

الف)فقر مطلق                    ب) فقر با مفهوم عام   ج) فقر نسبی     د) هیچ کدام

5- معمولاَ با در نظر گرفتن کدام شاخص ها می توان تصویر ی از وسعت واندازه ی فقر در هر کشور به دست  آورد

الف) درآمد ملی             ب) درآمد سرانه          ج) میزان نابرابری در توزیع در آمد  د) مورد ب وج

6-  هر چه سطح درآمد سرانه در کشوری پایین تر باشد میزان فقر چگونه است

الف) کمتر است     ب) بیشتر است               ج)  همبستگی معنا داری با هم ندارند    د) هیچکدام

7-برای سنجش وضعیت توزیع در آمد در جوامع معمولاَ مردم یک کشور به چند دهک تقسیم می شوند

الف) 5                ب) 10                       ج)15                     د)20

8-از دید گاه تحلیل گران اقتصادی –اجتماعی چه عاملی افق دید انسان ها را کاهش داده  وآن ها را از هر گونه مشار کت های

سازنده باز می دارد.

الف)ضعف ساختار فرهنگی   ب)نابسامانی اقتصادی     ج) تورم تازنده     د) فقر

9- مقابله با فقر ونابرابری مستلزم بهبود وضعیت اقتصادی به ویژه در زمینه........ است

الف)تجاری                    ب) خدماتی                 ج) صنعتی      د) سنتی

10-کار شناسان اقتصادی رابطه ی بین دولت وبخش خصوصی در کشورهای در حال توسعه را به چه چیزی تشبیه می کنند

الف) رابطه دولت وشهروندان                              ب) رابطه والدین با فرزندانشان

ج) رابطه کارگران وکار فرمایان                          }ج) رابطه وام دهنده ووام گیرنده

 

رتبه کشوری:150-دانشگاه تهران رشته اقتصاد نظری

= = = = = = = = = =

دکتر علیرضا شکوهی

دکترای رشته اقتصاد

متن سخنرانی سمینار اقتصاد جهانی و چالش های پیش رو

 

ابتدا لازم می دانم فرا رسیدن نوروز باستانی  را که یکی از مشترکات بزرگ فرهنگی بسیاری از کشورهای جهان از جمله کشورهای اسلامی است وآغاز گر زیبایی ها و شکوفایی درحیات بشری است را از طرف خود و ملت بزرگ ایران به تمامی شما بزرگواران حاضر در این اجلاس تبریک عرض نمایم. امید دارم سال جدید خورشیدی به  ریشه های اسلامی و  تاریخی و مستحکم  نمودن دوستی ها میان مردم کشور های ما توسعه بیشتر بخشیده، صلح پایدار، رفاه و ترقی را برای همه ما به ارمغان آرد.
آمار و گزارشات موسسات بین‌المللی گویای رشد کم اقتصادی، بی‌ثباتی مالی، افزایش ریسکها و مخاطرات سرمایه‌گذاری، افزایش تورم، کاهش صادرات در اقتصاد جهان در سال 2011 است.
آمارها حاکی از آن است که اقتصاد جهان در سال گذشته میلادی با کاهش 4/1 درصدی رشد اقتصادی(از 2/5 درصد در سال 2010 به 8/3 درصددر 2011 )، کاهش 8/5 درصدی حجم تجارت جهانی (از 7/12 در 2010 به 9/6 در 2011)، کاهش 7/6 درصدی صادرات اقتصادهای پیشرفته دنیا (از 2/12 در 2010 به 5/5 در 2011) و افزایش 1/1 درصدی تورم اقتصادهای پیشرفته (از 6/1 در 2010 به 7/2 در 2011) دنیا روبرو بوده است، این فرایند در سال جدید با پیش‌بینی‌های موجود از سوی نهادهای بین‌المللی روند نامطلوب خود را ادامه خواهد داد.
تداوم و تعمیق بحران اقتصادی ، مبانی، معماری و کارکرد نظام مالی و پولی حاکم بر جهان را به چالش کشیده است ، پس باید فرصت بر گزاری اجلاس را مغتنم شمرده و به گفتگو در خصوص آن پرداخت.
نظام مالی و پولی جهان نه تنها به دامن ربا افتاده بلکه با تعریف وارونه جهانی شدن از مبنای عدل و انصاف  منحرف شده است. جهانی شدن نه از منظر ترویج پیشرفت و عدالت چون عدالت اقتصاد در جهان، بلکه به شکل نادیده گرفتن بخش اعظم جهان ترویج شده است. جهان را برای خود خواستن سبب ندیدن حقوق همه جهان شده است. کما اینکه سالهاست که به دغدغه اندیشمندان مستقل مبنی بر ضرورت مشارکت همه جهان در مدیریت نظامهای پولی و مالی جهان بی توجهی شده است.
نهادهای بین المللی جهانی مالی و پولی در سایه سلطه و انحصار، نه تنها آرای صحیح اقتصادی را نشنیده اند بلکه به سهم خود هر نگاه عدالتخواهانه را سرکوب می کنند. چرا که نظامهای مالی و پولی به شکل ابزار و سلاحی سیاسی برای تحمیل و تداوم سلطه اقتصادی درآمده اند. نمونه بارز این برخورد، تحمیل تحریمهای پولی و بانکی علیه کشورم جمهوری اسلامی ایران است.
با تحریف واقعیتها و استناد به این تحریفها و تحریم بر مبنای تحریفها و تحمیل اراده چند کشور محدود، گسترش غیرمنصفانه بی قاعده و غیر قانونی تحریمها در عرصه های اقتصادی و به طور خاص پولی به یک فرایند متداول شده است.
در چنین شرایطی باید هوشیار بود و دغدغه های جدی داشت.  بر ملا ساختن ایراد و خطاهای راهبردی در مدیریت مالی و پولی جهان، تلاش برای شکستن سیطره پولی و مالی نظامهای ناعادلانه و جلوگیری از تبدیل شدن نهادها و مراودات مالی پولی به حربه های استعماری بایستی مد نظر قرار گیرد.
خواهران و برادران عزیز، 
سالها قلبهای همه ما آکنده و تحت فشار ظلم بزرگی است که بر مردمان بی گناه فلسطین رفته است. اما کی و کجا یک کشور یا بانک و موسسه مالی برای تحدید رابطه با رژیم نامشروع صهیونیستی حتی ترغیب شده است؟ لیکن چگونه است که همه نهادهای پولی و مالی حتی در کشورهای اسلامی برای تحدید رابطه با جمهوری اسلامی ایران که مدافع عدالت از جمله حقوق مردم مسلمان فلسطین است را تهدید می کنند.
فکر می کنم باید مشروعیت، عدالت و صحت عمل در نظام پولی و مالی را با قوت بیشتری مطالبه و پیگیری کنیم. امروز نهاد اسلامی مالی- پولی فراگیرتر از گروه بانک توسعه اسلامی نداریم که به رغم همه دستاوردهای چشم گیر باید برای رسیدن به جایگاه مطلوب از مدیریت بانک حمایت کنیم.
برای پیمودن فاصله وضع موجود تا وضع مطلوب، باید تلاشی مبتنی بر نگاهی استراتژیک داشت و باید برنامه عمل را پی گرفت، اینجانب به سهم خود پیشنهادهایی را ارائه می کنم:
1- هم اندیشی و تبادل نظر مستمر بین کشورهای اسلامی در خصوص مشکلات ذاتی چون ربوی بودن، ناعادلانه و انحصاری بودن نظام اقتصاد جهانی و تلاش برای توسعه کاربرد تئوریهای اقتصادی اسلامی برای برون رفت از مشکلات موجود صورت پذیرد.
2-     ظرفیتها و مدلهای جایگزین بویژه الگوهای نظام اقتصاد اسلامی در حل مشکلات مالی جهانی تعریف و ترویج شود.
3-  همکاری بیش از پیش  و مستقلانه نهادهای مالی و  بانکی کشورهای اسلامی در جریان مقابله با بحرانهای مالی جهانی انجام پذیرد. این همکاریها می تواند در زمینه اعطای اعتبار به پروژه های زیر بنایی مشترک، تسهیل نقل و انتقال پول در سطح بین المللی و با محوریت بانک توسعه اسلامی صورت پذیرد.
4- بیش از پیش نهادهای تجاری، پولی و مالی جهانی به رویکرد عدالت، حفظ استقلال و مقابله با سلطه، از جمله با افزایش مشارکت و اعتلای نقش کشورهای اسلامی در مدیریت آنها توجه داده شود.
5- در فرآیند توسعه همکاریهای بین المللی، ظرفیت ها و قابلیت های همکاری بین کشورهای اسلامی را مورد توجه قرار دهیم. در این راستا توسعه همکاری های پولی، تسهیل مراودات تجاری در راستای نیل به بازار مشترک اسلامی، توسعه روابط مالی و نهایتاً رواج مبادله با پول های کشورهای اسلامی و حرکت به سمت پول واحداسلامی را تقویت کنیم.
6- توسعه تجارت کشور های اسلامی از طریق فعالتر شدن ITFC و ICD و  لزوم گسترش هرچه بیشتر همکاری ها با این بخش ها و توجه جدی به آن، افزایش حجم تجارت بین کشورهای اسلامی و تشویق جذب بیشتر تولیدات کشورهای عضو این بانک برای تقویت و رشد اقتصادی  آنها انجام پذیرد.
   مایلم آمادگی جمهوری اسلامی ایران را برای انعقاد تفاهم نامه و تبادل اطلاعات، مراودات پولی و بانکی و همکاری های فنی در زمینه نظام پرداختها(بانکداری الکترونیک) ، بانکداری اسلامی و ابزارهای مالی مانند انتشار اوراق صکوک  و مقابله با پول شویی اعلام دارم.
 و در خاتمه،‌ ضمن قدردانی مجدد از برگزارکنندگان این اجلاس و آرزوی ادامه فعالیتهای پرثمر و رو به رشد بانک توسعه اسلامی تاکید ‌نمایم، بانک توسعه اسلامی قادر خواهد بود به عنوان نهاد توسعه ای، همچنین تامین‌کننده ورودیها و داده‌های فنی و نظری و نیز محملی جهت تلفیق و نزدیکی نگرشها و دیدگاهها، نقش مهم و اساسی در این زمینه ایفا کند.
والسلام علیکم و رحمه ا... و برکاته

= = = = = = = = = =

پ.ن 1:اگر با این پست ارتباط برقرار نکردین یه جورایی به شما حق می دم.

پ.ن 2:تشکر می کنم از همه عزیزانی که در پست قبلی کامنت گذاری کردن.

پيام نوروزي خدا به مناسبت آغاز سال 1391

قبل از هر چيز: اين پست نه قصد تمسخر داره!نه سياسيه!نه كفره و نه تيكه اندازي!با اين وجود اگر احساس مي كنيد به عقايدتون داره توهين مي شه در اين پست،مي تونيد با كامنت اطلاع رساني كنيد تا پست رو بردارم.ممنون.

به نام خودم.سلام مي كنم به همه مخلوقات خوب و بد زميني ام.قبل از هر چيز لازم مي دونم يه تشكر كنم از انسان هاي صالحي كه سال نود رو در مسير من گام برداشتن.همچنين عيد رو به همه كساني كه از راه كج به سمت من اومدن تبريك مي گم.البته لازمه يك هشدار جدي هم به افرادي كه از ياد ما غافل بودن بدم.اينان بدون ذره اي شك در گمراهي آشكار هستند.مطمئنا درهاي توبه به روي همه شما باز هست.همين طور كه از اول خلقت شما اين جور بوده.بهتره كه در سال جديد،مسئله زمان رو هم مدنظر قرار بديد.چون كه امكان داره براي شما وقت كافي وجود نداشته باشه.اگر چه من به همه شما به اندازه كافي وقت دادم تا الان.

زميني هاي عزيز!مطلب ديگه اي كه خواستم عنوان كنم اينه كه همچنان قوانيني كه از ابتداي خلقت تاسيس كردم پا بر جاست.كماكان دروغ،قتل،غيبت و خيلي چيزهاي ديگه جرم محسوب مي شه.خوشبختانه بايد اعلام كنم كه قاتل ها به بهشت من نمي روند.شما براي اطلاعات بيشتر مي تونيد به كتب تاليف شده توسط خودم مثل قرآن،تورات و انجيل مراجعه كنيد.شايد اين حرف براتون خسته كننده باشه ولي باز هم مي گم  كه تمام كارهاي خوب و بدي كه انجام مي ديد توسط مامورين من ثبت مي شه.

اين اطمينان رو من بهتون مي دم كه از هر كسي به شما نزديك ترم.اگر امسال هم احساس تنهايي زيادي كردين،مي تونيد به من مراجعه كنيد كه من مي تونم بهترين همدم شما در طول زندگيتون باشم.راه هاي ارتباطي من هم كه خيلي ساده هست.شما علاوه بر اين كه به تنهايي و در يك محيط آرام مي تونيد با من صحبت كنيد،از طريق نماز هم مي تونيد با من در ارتباط باشيد.همچنين آفريده هاي مسلمانم از طريق امامان و امام زادگان هم مي تونند با من در تماس باشند.مشروط بر اين كه به آن ها ايمان كافي داشته باشند.من جواب تك تك خواسته هاي شما رو به شكلي كه به صلاح شماست خواهم داد.البته به گونه اي كه شايد خودتون متوجه نشيد.

متاسفانه امسال هم در كره شما جنايت هاي زيادي شكل مي گيره.افرادي از درون خودتان جنگ هاي خونيني رو شروع مي كنند.همه اين ها ناشي از ارتباط نادرست با روح است.روحي كه خودم در وجود شما دميدم.نصيحت من به شما اين است كه با قوه عقلي كه خودم بهتون دادم و به دور از فضاسازي هايي كه شكل خواهد گرفت،جبهه حق رو تشخيص بديد و در اون جهاد كنيد.قطعا همه كساني كه در راه من جهاد كنند،پاداشي عظيم براشون در نظر گرفتم.در حال حاضر رهبري جهان رو شخصي به نام "مهدي" به طور غير مستقيم بر عهده داره.همه چيز بستگي به خودتون داره و هر وقت كه شما شرايط رو مهيا كنيد،من اجازه ظهور رو به ايشون خواهم داد.در اون روز اشك هيچ ضعيفي روي گونه ها جاري نمي شه.

امسال هم خيلي از انسان ها نزد من مي آيند.شما احتمالا از اومدن خيلي هاشون ناراحت مي شيد و البته از مرگ بعضي هاشون خوشحال.همه اين افراد نزد من خواهند بود و من به حساب آن ها رسيدگي خواهم كرد.اين مژده رو بهتون مي دم كه امسال افراد زيادي قدم به دنياي شما خواهند گذاشت و شادي و نشاط را با خود به جمع شما مي آورند.وظيفه شما تربيت درست اون هاست.

و مطلب پاياني اين كه خواه ناخواه بايد قبول كنيد،دسيسه ها و موانع دنيوي كه باعث شده بين من و شما فاصله بيفته،رو به افزايشه.اين رو بايد بگم كه خيلي از آدمايي كه به ظاهر جز افراد با ايمان هم بودند،گرفتار اين دسيسه ها شدند.زيبايي هاي دنيوي در برابر وعده هايي كه من به شما دادم هيچه.توصيه اكيد من به شما اينه كه حتما يكبار ديگه به خودتون برگرديد و خودتون رو از نو بسازيد.من در اين لحظات ابتدايي سال 91 همه شما رو به رعايت تقوي دعوت مي كنم و امسال رو هم مثل سال هاي پيش سال تقوي نام گذاري مي كنم.براي همه شما آرزوي موفقيت مي كنم هر چند كه موفقيت هم بستگي به شما داره.

پ.ن:از همه دوستاني كه به وبلاگ سر مي زنن تشكر مي كنم.

این , نیز , بگذرد!

اگه 3 4 سال پیش بهم می گفتن سال 91 می گفتم: اوووووووه کو تا 91 ؟! ولی الان اگه بهم بگن مثلا سال 87 می گم انگار همین دیروز بود!

دیدی آدمای با تجربه تر تا از خاطره هاشون می گن , می گن: خیلی زود گذشت مث یه چش به هم زدن؟ وقتی بچه بودم همیشه فک می کردم این صرفا یه جور اغراق معمولیه...آخه چجوری می شه آدم احساس کنه 20 30 سال در حد یه چشم به هم زدن می گذره؟ 20 30 سال که خیلیه!

قضیه اینه که آدم گذشت زمانو خیلی کمتر از اون چیزی که واقعا هس حس می کنه ولی آینده زمانو خیلی بیشتر از اونی که واقعا هس خیال می کنه! هرچیَم این آینده یا گذشتو دورتر باشه این احساس قوی تر می شه! احتمالا اصلش نه اون قد زیاده نه اِنقد کم!

در مورد مکانم همین هس فک کنم! مثلا من صبحا که می خوام از ایستگاه بی آر تی پیاده بیام تا دانشگاه اولش تصوراتم خیلی مسافتو زیاد جلوه می ده ولی بعد که می رسم به دانشگاه خاطره ای که برام باقی می مونه یه مسیر کوتاهه!

در مورد زندگیَم همین هس فک کنم! نه درمورد طول زندگیا! درمورد کیفیت زندگی! آدم توقعش از زندگی زیاده! هی پیش خودش برنامه ریزی می کنه این کارو بکنم اون کارو بکنم...بعد که تا تهش می ری پشت سرتو نگاه می کنی می بینی همه چی خیلی ساده تر و معمولی تر و حتی شاید پوچ تر از تصوراتت بوده! ( و بازم احتمالا واقعیت قضیه یه چیزی بین این دوتاس! )

می دونی چی می خوام بگم؟ می خوام بگم فک کنم واقعیت یه چیزی بین توقع ماس که خیلی زیاده ( یعنی همه چیو زیاد می کنه ) و خاطره ما که خیلی کمه ( یعنی همه چیو کم می کنه )
اولین آدمی نیستم که اینو تجریه می کنم قطعا آخریشم نخواهم بود , ولی در هر حال به نظرم مسئله جالبیه!

پ.ن:راستی سال نوی همگی مبارک ... امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشید...

اسفند

 

اسفند دود میکند و می خندد و منتظر می ماند.یک روسری پشمی چرک را دور گردنش گره زده و یک ژاکت نخ کش شده به تن دارد.مرددم مثل همیشه نمی دانم باید در کیفم را باز کنم و یک اسکناس در دستش بگذارم یا بی تفاوت بگذرم،که از این دست بچه ها در مسیرم زیادند.اگر بنا باشد مدام دل بسوزانم و نقش نوادگان حاتم طایی را بازی کنم چند ماه دیگر باید خودم منقل و اسفند دست بگیرم و از خطوط کف دست مردم،آینده شان را بگویم.

اسفند،چرا اسفند؟اصلا" اسم این دانه های سیاه چرا اسفند است؟این ماه اسفند هم مثل همین دانه های سیاه که در آتش ترق ترق می کند و بوی خوشی دارد و برای دفع شوری چشم خوب است،عجیب و غریب است.

باور کنید ماه ها همیشه برای من شخصیت خاصی دارند.اما اسفند هیچ وقت نمی گذارد به ماهیت حقیقی اش پی ببری.بستگی به حال خودت دارد،شاد باشی،عاشق باشی،چشم به راه باشی،غم عالم به دلت باشد،مسافرت قصد برگشتن نداشته باشد یا تازه از راه رسیده باشد،هرچه باشی اسفند ماه هم،درست شبیه حال و هوای تو می شود.گاهی هوای مطبوعش و باد خنکش سر شوقت می آورد و گاهی همان هوا،همان سایه روشن کم رنگ آفتاب و سوز سردش،بغضت را می ترکاند و دل نگرانت می کند.

فقط اسفند است که چنین خاصیتی دارد،نمی دانی چیزی دارد تمام می شود یا اتفاقی در شرف شروع است...پایان و آغاز گیجت می کند...نمی دانی آخر راهی و دیگر زمان استراحت است یا باید پاشنه ها را ور بکشی و عازم رفتن شوی.من این گیجی را دوست دارم.اصلا" هر چیزی را که در آن قطعیت جای ندارد،دوست دارم.

تردید یعنی اصل زندگی.اسفند،ماه تردید است.ماه دودلی،حتما" اگر به نشانه ی این ماه هم نگاه کنی،دو ماهی را می بینی که یکی رو به بالا اوج گرفته و دیگری به سمت پایین شنا می کند.این یعنی همان بلاتکلیفی،همان چیزی که من دوستش دارم.من به این دلخوشم که حال و هوای اسفندم را خودم می سازم.دخترک یک مشت دیگر اسفند را داخل منقل می ریزد و می گوید:خدا از چشم بد دورت کند خانوم.حال و هوای این روز اسفند را که این خترک ساخت.حالا دوباره مرددم ک این چشم بد را دور و کور کنم یا دل به دریا بزنم و ببینم این چشم بد قرار است چه بلایی سرم بیاورد...

(نیلوفر لاری پور - شماره 463 هفته نامه چلچراغ)

===================================================

 پیشاپیش عید رو به همه تون تبریک میگم...یادتون نره سبزه هاتون رو آبیاری کنید،برای ماهی هاتون اسم بگذارید و موقع تحویل سال هم خواب نمونید که خیلی زشته!

امیدوارم همه مون سالی پر از سلامتی،آرامش،محبت،نعمت،موفقیت و شادی داشته باشیم.

امیدوارم  تو سال جدید همه مون با هم دوست باشیم،همه مون درسهامون رو خوب بخونیم،همه مون خنده رو و دلشاد باشیم،همه مون امتحان علوم پایه ی بوگندو رو با نمره های خوب پاس کنیم بِره پی کارش...و همه مون بتونیم از زیر دست گروه ایمونولوژی جون سالم به در ببریم.

و دعا کنیم برای بهبود حال همه ی بیمار ها...

اعصاب واسه آدم نمیذارند!

باشه! من قبول دارم! آره من یه ذره حواس پرتم! مُدِلَمه اَصَن! هرکاریش هم بکنم آخرش همینه و عوض نمی شم! ولی این دلیل نمیشه که تو هِی بیای و این موضوع رو به رُخِ من بِکِشی! خوبه من هم بیام و همه ش عیب و ایرادهات رو بهت بگم؟؟!!  عزیزِ من! این رو بفهم:هیچ کس کامل نیست!فکر نکن خودت پِرفِکتی،فکر نکن حقِ این رو داری که هر جور دِلِت خواست با من رفتار کنی!درسته که من هیچی نمی گم،درسته که به روی خودم نمیارم! ولی این دلیل نمیشه که من "نمی فهمم" !!

دقت کرده ید؟ هیچ وقت نمی دونی با این مُدِل آدمها چطور رفتار کنی!مخصوصا" اگر دوستی باشند که دوستشون داری!

همیشه،حتی اگه تقصیر تو نباشه، آخر سر،کار به اینجا می کشه که تو باید بری با منت و خواهش عذرخواهی کنی و به طرف بگی "آره اصلا"! من غلط کردم! ببخشید! حالا میشه دیگه انقدر بُغ نکنی؟میشه با من حرف بزنی؟؟!"...و این حرف ها رو فقط به خاطر این میزنی که اون دوستی،برات بیشتر از این ها ارزش داره! آخرش هم طرف سرش رو مغرورانه بلند می کنه و به رفتار لجوجانه ش پایان میده...اون وقت هست که تو یه نَفَسِ راحت میکشی و به خودت میگی "این دفعه گذشت!دفعه ی دیگه عمرا" اگر من عذرخواهی کنم!"...و دفعه ی بعد میاد...و همین آش و همین کاسه...!

این دنیا پُر از آدمه...و یکی ار بزرگترین آرزوهای من برای همه ی این آدم ها،از جمله خودم،داشتن یک چیزی به نام "درک متقابل" هست...اون وقت اِنقَد دنیا خوب میشه که نگو!


پ.ن.برای اونهایی که من و مینا رو دوقلوهای به هم چسبیده میدونن باید بگم که این "طرف" مینا نبود ها! سوءِ تفاهم نشه یه وَخ!

دو نقطه دی

این دو تا مکالمه رو داشته باشید:

---۱---

-حامد امروز جزوه منو میاری؟

-نه فعلا لازمش دارم.

-یعنی چی لازمش دارم!خوب منم می خوام بخونم.برو کپی بگیر پسش بده.

-فتوکپی تعطیله.

-تو چقدر بی شعوری!چرا اذیت می کنی.بهت می گم جزومو بده.

-بی شعور خودتی!درست صحبت کن!هی هر چی بهش نمی گم پررو می شه!

-احمق لعنتی!جزوه منو گرفتی!پس نمیاری!انتظار داری حرف عاشقانه بهت بزنم؟

-خفه شو بابا...

بوووووق!تق!شاپالاق...

===========

نامه کمیته انضباطی

طبق ماده ۳ آیین نامه انضباطی،مطابق بند ۲،آقایان حامد رضایی و سپهر نیکخو به دلیل درگیری در محیط دانشگاه،محکوم به سه ماه تعلیق می شوند.

مدت اعتراض به این حکم تا ۱۰ روز می باشد.

=============

---۲---

-حامد امروز جزوه منو میاری؟

-نه فعلا لازمش دارم.

-یعنی چی لازمش دارم؟خوب منم می خوام بخونم.برو کپی بگیر پسش بیار.

-فتوکپی تعطیله.

-تو چقدر بی شعوریچرا اذیت می کنی.بهت می گم جزوه منو پس بده مرده شور برده

-چقدر عجله داری بابا.میارم دیگه.

-خیلی احمق و گاویتا امشب میاریش.

-باشه بابا.

======================

همین طور که دقت کردین،در مکالمه دوم،سپهر نیکخو بزرگترین توهین ها رو به حامد رضایی کرد.اما به نظرتون چرا حامد برخلاف مکالمه اول هیچ واکنشی نشون نداد؟جوابشو الان همتون می دونید!چون در مکالمه دوم سپهر، با تمام فحش هایی که از ته دل بهش داد،یک دو نقطه دی هم اضافه کرد.حامد هم مثل آدمای مشنگ به این حرف ها گوش داد و خندید و یه دو نقطه دی روی لبش اومد.بدون این که بدونه داره بهش توهین می شه.

سعی کنید توی زندگی،این شکلک پرکاربرد دو نقطه دی همراهتون باشه.جزئی از وجودتون بشه.پرکاربردتر از اونی هست که فکرشو کنید.گاهی اوقات یک مطلب مهم رو هر چقدر هم قیافه جدی به خودتون بگیرید نمی تونید انتقال بدید.

همه این ها بهانه ای بود تا پیشاپیش ۱۵ اسفند،روز جهانی دو نقطه دی که در جامعه فیس بوکیان مرسوم شده رو تبریک بگم.

                                         

                                             

                                                  

                                                        

در کدام دنیا به سر می برید؟

دیشب خواب دیدم توی یک مرکز خرید هستم.که پله برقی داشت.می خواستم با یکی مسابقه بدم که هرکی زودتر رسید به طبقه ی بالا برنده ست.رفتم روی پله های پله برقی و باهاش به سمت بالا دویدم.باد شدیدی به صورتم می خورد.حس میکردم دارم از زمین کنده می شم.و حس می کردم زمین اجازه نمی ده ازش جدا بشم.حس یک هواپیما رو داشتم موقع تِیک آف!لذت خاصی داشت! وقتی رسیدم بالای پله ها،یکهو به پرواز در اومدم...بین زمین و هوا معلق بودم! توی دنیای بیداری خواب بودم و توی دنیای خواب داشتم پرواز می کردم!کدومش درست تره؟!

گاهی اوقات بین خواب و بیداری گیر می کنم.لحظه ای که از خواب بیدار شدم،اون لحظه ی کوتاه بین خواب و بیداری،همه ی پرواز کردنم واقعی به نظر میومد...ولی چند ثانیه بعدش...که دیگه بیدارِ بیدار بودم...باورم از بین رفت...و حس کردم دوباره گرفتار این روزمرگی های معمولی زندگی شدم.

گیج شده م! مونده م کدومش رو باور کنم!

کاشکی می شد قوانین زندگی رو به دلخواه خودت تغییر بدی...آخه آدم بعضی وقت ها نمی دونه اون چیزی که تو خواب می بینه واقعیه ؟یا اون چیزی که تو بیداری می بینه؟!!

یک سالگی وبلاگ...

این طور که اطلاعات نشون می ده، وبلاگ "بچه های دندون شهید بهشتی ورودی مهر 89" در تاریخ 5 اسفند   89ساعت 1:17 در اتاق 436 م ش خوابگاه الزهرا افتتاح شد.(یه جورایی اوایل ترم 2) تعداد نویسنده هاش اول کم بود تا این که در حال حاضر نام 12 نویسنده در قسمت نویسندگان مشاهده می شه.

 

×اولین پست رو ثمین در تاریخ 5 اسفند 89 زد(تولد وبلاگ...!) و اگر این پست رو که الان می خونید نادیده بگیریم آخرین پست رو هم تا الان احسان زده در تاریخ  26 آذر 90(قورباغه ات را...)

 

فعالیت هر ماه وبلاگ به شرح زیر هست:

 

اسفند 89:

 

30 پست:

 

گلناز:6

ملیحه:6

ثمین:5

آیت:5

احسان:4

مینا:2

سمانه:1

مرضیه:1

 

فروردین 90:

 

9 پست:

 

آیت:3

سمانه:2

احسان:1

مینا:1

ایمان:1

 

اردیبهشت 90:

 

9 پست:

 

احسان:3

ایمان:3

گلناز:2

آیت:1

 

خرداد 90:

 

10 پست:

 

احسان:2

آیت:2

گلناز:2

سمانه:2

ایمان:2

 

تیر 90:

 

6 پست:

 

احسان:2

آیت:1

گلناز:1

سمانه:1

حسین:1

 

مرداد 90:

 

3 پست:

 

احسان:1

آیت:1

مینا:1

 

شهریور 90:

 

3 پست:

 

احسان:2

آیت:1

 

مهر 90:

 

2 پست:

 

آیت:1

گلناز:1

 

آبان 90:

 

1 پست:

 

حسین:1

 

آذر 90:

 

3 پست:

 

احسان:1

آیت:1

گلناز:1

 

×باز هم بدون احتساب این پست:تا الان 76 پست در وبلاگ زده شده است.

×اگر تعداد پست معیاری برای میزان فعالیت نویسنده ها باشه تا الان فعال ترین نویسنده ها به ترتیب زیر است:

احسان: 17 پست

آیت:16 پست

گلناز:13 پست

×بیشترین میزان فعالیت در ماه اسفند بود(30 پست) و کمترین میزان فعالیت در ماه های دی و بهمن بود.می تونید حدس بزنید چند پست؟بله!(0 پست!)

×یک آمار جالب دیگه هم هست! فعال ترین روز های وبلاگ به ترتیب زیر هست:

7 اسفند:3 پست

8 اسفند:3 پست

10 اسفند:3 پست

11 اسفند:3 پست

12 اسفند:3 پست

×نکته بعدی این که کمترین فاصله بین دو پست زیر است:

دخترک زیرک 12:52

امت فاکس: 12:54

یعنی به فاصله 2 دقیقه.هر دوی این پست رو هم ثمین زده.(در تاریخ 7 اسفند 89)

 

همچنین بیشترین فاصله بین دو پست زیر هست:

آنهایی که رفتند...مایی که ماندیم-حسین-2 آبان 90

مزاحم تلفنی-آیت-13 آذر 90

 

یعنی به فاصله 41 روز(بدون احتساب این پست)

×پر نظر ترین پست ها به ترتیب زیر هست:

بچگیولوژی/2-7 اردیبهشت 90-ایمان-33 نظر

بچگیولوژی/غول-22 اردیبهشت 90-ایمان-31 نظر

بچگیولوژی/1-31 فروردین 90-ایمان-27 نظر

×یه نکته دیگه هم هست!اولین نظر وبلاگ رو گلناز داد در پست تولد وبلاگ...!ساعت 1:30 در تاریخ 5 اسفند 90(13 دقیقه بعد از اولین پست)

 

= = = = = = = = =

یه خورده از این آمارها بیایم بیرون!اول می خواستم ادامه این پست رو با یه متن ادبی شروع کنم.دیدم یه مقدار تصنعی می شه.

بچه ها الان یک سال از ساخت این وبلاگ می گذره.می تونم بگم توی خوندن خیلی از پست ها خندیدم.یه پستی بود که وقتی خوندم واقعا منو ناراحت کرد.خیلی از پست ها بود که منو به فکر عمیق فرو برد.واسه در اوردن این آمارها من رفتم از آرشیو اسفندماه شروع کردم به بررسی پست ها.بعضی از پست ها رو که می رسیدم یه بار دیگه از روش خوندم!واقعا ارزش یه بار دیگه خوندن داشت!

من همین جا به عنوان کوچک ترین عضو وبلاگ، از همه افرادی که تو این مدت پست زدن،اونایی که اومدن پست ها رو خوندن،اونایی که نظر دادن و یه جورایی از همه بچه ها تشکر می کنم.

زیبایی کار در این جاست که ما یه 4 سال دیگه احتمالا با هم هستیم.تصور کنید اواخر دوران تحصیل بخوایم پست های چهار سال پیش رو بخونیم.مطمئنم حس خیلی نوستالوژیکی ایجاد می شه.این به معنای برتری وبلاگ بر فیس بوک هست.این مطالبی که در وبلاگ زدیم فکر کنم تا همیشه موندگار می مونه.

دو مطلب دیگه هم هست که باید بیان کنم.

اول این که حتما متوجه شدین وبلاگ دوماه هست از رونق افتاد و هیچکی مطلبی نزد.من درخواست دارم از همه عزیزانی که این مطلب رو می خونن ،انشالله در دومین سال فعالیت وبلاگ بیان جلو و دست نوشته های خودشونو،این جا بنویسن.همین الان به نظرم خیلی از بچه ها هستن که می تونن دست به قلم بشن.اما حتی عضو نویسندگان وبلاگ هم نیستن!

مطلب دوم این که من یه سری نوشته ها دارم که در این وبلاگ محل مناسبی برای درج نیست.شما می تونید به وبلاگ شخصی خودم به آدرس : www.lingual.blogfa.com تشریف بیارید و اون مطالب رو هم بخونید.همچنین تصمیم گرفتم اگر داستان کوتاهی می نویسم بیام اونو در انجمن ادبی دانشکده بخونم.منت بر دل و دیده ما می نهید(  ) اگه در جلسات انجمن شرکت بفرمایید و حتی بیاین نوشته های خودتونو اون جا بخونید که واقعا عالی می شه.اون جا می تونیم خیلی بهتر بررسی کنیم نوشته ها رو.طبیعی هست که با وجود این دو مورد بالا فعالیتم در این وبلاگ کمتر بشه.اما خوب دور نیستم.

 

پ.ن:من تولد وبلاگ رو تبریک می گم و امیدوارم همیشه پابرجا باشه.

 

موفق باشید...

 

 

 

قورباغه ات را ...

پیش نوشت: شاید این پست تقریبا به نظر همه ی شما مسخره بیاد! اما یه جور تردید بین دو وجدان درونیه که همیشه برای من وجود داشته! من هیچ وقت نفهمیدم کدوم درست تره اما می تونم تصور کنم شماها کدوم یکی رو تایید می کنید...با این حال بازم دوست دارم نظرتونو بدونم... اگه وقت دارید لطفا بخونید...مرسی.

- قلبش هنوز می زنه...
- الان زندست یا مرده؟
- زندس ولی قراره بمیره...بیهوشه...پوستشو می کَنیم...استخون جناغشو می شکنیم...قلبشو درمیاریم...فهمیدن مکانیسم قلب مهمه ...
- خیلی مهمه؟
- اکسترا سیستول و مکث جبران تو امتحان میاد...
- شاید دلش نخواد بمیره....
- چه اهمیتی داره؟ اون نمی فهمه...

- سبز قشنگیه...
- نگهش دار...قیچی رو از این جا می گیریم میایم بالا...
- رنگ پوستشو می گم!
- قیچیش کُنده...
- وقتی پوستشو قیچی می کنی دستاش چقد ملتمسانه تکون می خوره...
- خب حالا از این جا آویزونش می کنیم...خوبه...رینگر بریز! قلبشو زنده می خوایم!
- زنده می خوایم؟
- خب بگو ببینم استیل کولینو ریختیم دامنش زیاد شد یا کم؟
- الان حس نداره؟
- آتروپینو می ریزیم دوباره برمی گرده به حالت عادی...جالبه نه؟
- باهاش بازی می کنیم؟
- باید اینو یاد بگیری...پتاسیم که بریزیم قلبش آروم آروم کاملا وایمیسه...نگاه کن...
- می کُشیمش؟
- فقط یه قورباغست... اینو بفهم!
- جون داره...یعنی داشت...
- گمون کنم همین طوره...
- قورباغه ها روح دارن؟
- بعیده...
- گناه چی؟دارن؟
- من چه می دونم...حالا بهش شوک وارد می کنیم...هه هه هه ...نگاه کن چجوری می پره بالا...خیلی با حاله...
- باحال...آره با حاله...
- تو تا حالا گوشت نخوردی؟
- دوست ندارم جون کندنو ببینم...اونم انقدر از نزدیک...
- احمقانست; یه قورباغه چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟ آدما خیلی مهم ترن...
- کی می دونه چی مهم تره؟
- علم آدم باید زیاد شه...هزار تا قورباغم بمیرن می ارزه که آدم قلبو بشناسه... شگفت آوره...خدا همه جونورا رو برا رفع نیازای آدم آفریده...
- فکر می کنی آدما خیلی جالب تر از قورباغه هان؟
- می شه تمومش کنی؟
- همدیگرو می کشن , ظلم می کنن , طبیعتو نابود می کنن ,دنیا رو شلوغ می کنن...
- این خضعبلات تکراریو بریز دور...آدما باهوشن...باهوش و پیشرفته...قورباغه هام مگسا رو می خورن...پس قاتلن...اینا قانون طبیعته!
- فکر می کنی دنیای قانونمندیه؟
- تو حالت خوب نیست...
- باز دست و پا زد...
- مزخرف نگو..
- قلبشو دوست دارم!
- چی می گی؟
- قلب قورباغه...تپیدنش حس خاصی داره...
- بی خیال بابا...به قول معروف قورباغه ات را قورت بده...
- گیر می کنه...تو گلوت...
- می تونی تفش کنی بیرون...آدما هر کاری می تونن بکنن!
- هرکاری؟
- فکر کنم دیگه قلبش نمی زنه...

کجایید پس؟؟

سلام به همه ی دوستان!

اگر به فرض محال گذارتون به این وبلاگ افتاده و دارید این مطلب رو می خونید میخواستم بگم که...خب اگر دقت کنید می تونید تارهای عنکبوت رو گوشه ی بالا‌ سمت چپ صفحه ببینید.و هم چنین کپک های رشد کرده در پایین صفحه.یک قارچ آمانیتا موسکاریا و یک کرم آسکاریس هم در وسط صفحه دارن گل کوچیک بازی می کنند...

از بچه های نویسنده اگر مطلبی چیزی دارند بیان بنویسن.من خودم سوژه و اینا دارم تو ذهنم ولی یا یه جورایی تکرارین و یا نمیتونم "بنویسمشون" ! البته اینطور که معلومه خیلی وقته کسی به وبلاگ سر نزده.

همین دیگه...با تشکر و عرض خسته نباشیدِ قبلی خدمت شما نوگُلان...!

مزاحم تلفنی

09127654372

-الو؟سلام عرض می کنم.

-بفرمایید.

-از بانک ملی مزاحم می شیم.شما توی قرعه کشی بانک برنده شدین.

-من متوجه نشدم چی گفتین.

-عرض کردم شما توی قرعه کشی بانک اقتصاد نوین برنده شدین.بهتون تبریک می گم.شما برنده یک دستگاه پژو 206 شدین؟

-خدای من!باورش برام سخته.الان باید چیکار کنم؟

-هول نشید!خونسردی خودتو حفظ کنید و برید داخل آشپزخونه و شیر گاز رو ببندید.

-جانم؟

-هیچی!سرکار هستید!

]بوق اشغال[

 

09123345922

-سلام.

-سلام علیکم.

-عذر می خوام موبایل آقای برداشتی هست؟

-اشتباه گرفتین جناب!

-پس چرا گوشی رو برداشتی؟!

]بوق اشغال[

 

09156738727

]صدای فوت کردن[

-فوت نکن توله سگ!

-توله سگ خودتی و هفت جدت!

]صدای فوت کردن[

]بوق اشغال[

 

118

-راهنمای 193 بفرمایید.

-سلام.ببخشید منزل فرنود راستگو رو می خواستم؟

-سلام.چند لحظه صبر کنید

]سکوت[

-همچین شماره ای نداریم.آدرس منزلشون کجاست؟

-ولیعصر.روبروی صدا و سیما.

-نه متاسفانه همچین شماره ای ثبت نشده.

-اشکالی نداره.پس آدرس خودتونو بدین شبی با خانواده خدمت برسیم.

]بوق اشغال[

 

09123474591

-هر کسی هستی بهتره اینو خوب بدونی!شما لعنتیا ساغرم رو ازم گرفتین!

-جان؟

-شوکه شدی!نه؟همتون همین طوری هستین.همتون عوضی هستین.وقتی حرفی بهتون می زنیم تعجب می کنید!بعدشم یه جوری خنده می کنید انگار این حرفا براتون مهم نیست...

-آقای عزیز بنده از متروی تهران مزاحم می شم و باید عرض کنم کیف شما....

-خفه شو!خفه شو!هر خری هستی باش!اون روز که ساغرم داشت می مرد کجا بودی؟نکنه زنگ زدی...زنگ زدی....می خوای...

]سکوت[

-ببخشید آقا شما دارید گریه می کنید؟

-به دادم برسید آقا...این جا هیچکی نیست.دارم دیوونه می شم.به خدا قسم دارم دیوونه می شم.خواهش می کنم...

-ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم!

-اشتباه نگرفتی!اشتباه نگرفتی لعنتی!اون زمان که ساغر من داشت جون می داد تو هم داشتی نگاه می کردی نه؟

-ببینید آقا مثل این که حال شما الان خوب نیست...بهتره من...

-معلومه که حالم خوب نیست!می دونی چرا؟چون الان پنج دقیقه هست دارم گاز تنفس می کنم!

]سکوت[

-هوف!دوست من می تونم ازتون خواهش کنم شیر گاز رو ببندید و برای من توضیح بدین دقیقا چی شده؟

-همچین حماقتی نمی کنم که شیر رو ببندم!

-باشه!باشه!پس حداقل به من بگید چه اتفاقی افتاده که این قدر شما از کوره در رفتین؟!

-اتفاق اصلی اینه که همه چی مرده!شعور مرده!عطوفت مرده!ساغر مرده...ساغر...

-خواهش می کنم خودتونو کنترل کنید.یه نفس عمیق بکشید.بعد دقیقا تعریف کنید چی شده.بهتون اطمینان می دم روی شعور من می تونید حساب کنید!

-دروغ می گی...!

­-نه به خدا!ساغر همسرتون هست؟

-دخترم بود!همسرم چند سال پیش فوت کرد.

-آه!من واقعا متاسفم.حالا دوست دارید که برای من توضیح بدید چی شده؟شاید این طور آروم بشید؟

]سکوت[

-عصر بود!من از اداره برگشته بودم.خسته بودم.ساغر یک ساعت زوذتر از مدرسه اومده بود.گفت بابا می شه بریم پارک.من گفتم باشه.خدا لعنتم کنه.کاش نمی گفتم باشه!من روی یه صندلی نشسته بودم ساغر سوار تاب بود.داشت می خندید.می گفت بابا بیا هلم بده.من خسته بودم!ولی می خواستم هلش بدم.من بلند شدم که برم طرف تاب.یهو یه لعنتی چاقوشو در اورد اومد جلوی من.من ترسیده بودم.من ساغر رو کلا از یاد برده بودم.داد زد هرچی پول داری ،رو کن.همه داشتن منو نگاه می کردن.همه!من شوکه بودم!هیچکی نیومد جلو.هیچکدوم از اون عوضی هایی که منو نگاه می کردن نیومدن جلو.من شوکه بودم!من با صدای جیغ ساغر به خودم اومدم.داشت طرف من می دوید.طرف ترسیده بود.چاقوشو برد عقب مستقیم خورد..خورد تو گلوی ساغر!من حتی نتونستم داد بزنم!از گردنش خون میومد.افتاده بود.اون لعنتی فرار کرد.همه داشتن نگاه می کردن.هیچکی نبود!هیچکی نبود.صداش در نمیومد.می گفت بابا !بابا...من نمی دونستم چی بگم.به اطراف نگاه می کردم همه داشتن نگاه می کردن.من...من نتونستم کاری کنم.تو بغل خودم مرد...من ترسیده بودم...

]سکوت[

-من واقعا متاسفم آقا!واقعا متاسفم.من فقط می تونم این حرفو بزنم که همه این طور نیستن.واقعا همه این طور نیستن!مقاوم باشید آقا.بعضی وقت ها یه مسائلی اتفاق میفته که آدم نتیجه گیری غلط می کنه.ولی خواهش می کنم مقاوم باشید آقا...صدامو می شنوید؟مقاوم باشید...

]سکوت[

-صدامو دارید آقا؟الو؟

]بوق اشغال[

 

09123474591

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.the mobile set is off.

= = = = = = = = = =

پ.ن:از همه کسانی که در پست قبلی من نظر دادن خیلی تشکر می کنم.ممنون.

آنهایی که رفتند...مایی که ماندیم

می خوام از اولش شروع کنم از اولش بگم ازوقتی که آفتاب 31/6/1359طلوع کرد.

ازوقتی که آدما تو خرمشهر برای اولین بار خارهای سرخ رو دیدند که از سایه های آبی دشمن پایین    می ریخت.

می خوام از یه شهر خرم بگم که خونین شد و دیگه خرم نشد.

ازوقتی بگم که مادری زمین روچنگ میزد و دنبال بچه ای زیر آوار بود یاشاید بچه ای که گریه میکرد و مادرش رو صدا می کرد.

از یه گربه بگم که آمادگی جنگ نداشت یا حداقل آماده جنگ با یه کشور تا دندون مسلح نبود.

از اواخر جنگ که موشک ها بدون اطلاع و هشدار و آژیر خطر مستقیم از عراق خونه ها وقلب های مردم رو نشونه میگرفتند.

از یه مهدکودک که توش بچه ها جشن تولد گرفته بودند که یه موشک میاد و خوشحالی جشن رو دوچندان میکنه.

ازبچه هایی که شب های موشک بارون ترسیدند و به دامن پدر مادری(اگه داشتند)پناه بردند.

 از یه گربه ای که جووناش درس و دانشگاه رو ول کردند پیرمردهاش آسودگی آخر عمر رو؛رفتند برای وطن؛رفتند و گرمای بالای 50درجه اهواز و جزیره مجنون رو تحمل کردند شایدم سرمایی که توی کردستان تا استخوان نفوذ میکرد.

از اونایی که داوطلب رفتند اونایی که اجباری رفتند ولی دیگه برنگشتند.

از اسیرهایی ازعراق بگم که فلسطینی بودندیا لبنانی.

از جنگی بگم که هیچ کشوری با صندوق"کمک به ایران"براش پول جمع نکرد.

ازکشوری که زمان جنگ یا شایدم حالا گرسنه هایی گرسنه تر ازسومالی داشت و داره.

می خوام از اونا بگم که دست پا یا سرشون جاموند.

از پدر مادرهایی که بچه هاشون رو با هزار امید و آرزو با هزار بدبختی شایدهم خوشبختی بزرگ کردند ولی حتی جنازه بچه های مفقودالاثرشده رو ندیدند.

از اونایی که ازگردن به پایین یاکمر به پایین دیگه هیچ حرکتی نمیکنند منتظرند به قافله ای که از اون جاموندند برسند.

ازسنگرهایی که با عشق بنا شده بود نه با کیسه هایی ازشن.

ازجنگی که با عشق به وطن وکمک خدا پیش رفت نه با ژ-3 کلاشینکف.

از همسرهایی که زندگی با عشق بنا شده رو باعشق دوچندان ادامه دادند.

از همسرهایی که سوختند و ساختند با موجی بودن شیمیایی بودن شایدهم نبودن همسرهاشون.

ازفرزندانی که وقتی بقیه حرف از پدر میزدند اشک تو چشمها جمع میشد و دوباره تو خونه بهونه پدر می گرفتند.

از فرزندانی که با عصای پدر ویلچر پدر ماسک اکسیژن پدر با پدری که بود ولی حتی یه بار هم نتونست بچه های خودش رو بغل کنه ساختند و دردها رو توی وجود خودشون ریختند.

از مادرهایی که همیشه چشم به در داشتند گوش به اخبار که شاید شاید خبری از یوسف گمگشته بشه.

از سرخی یه قسمت از یه پرچم که سرخ بود ولی سرخ ترشد و سرخی اش معنا پیدا کرد.

از کسانی که بعد8سال دنبال یادگاری ازاونایی که رفته بودند رفتند و هرگز بر نگشتند.

از بمبهایی که بی هیچ خرابی تاسیساتی باعث میشد که معلم سرکلاس بچه تو بغل مادر مردم تو کوچه وبازار بچه ها رو نیمکت جون بدند بمبهایی که استفاده از اونا بعد جنگ جهانی دوم ممنوع شد.

از بمبها و موشک هایی که بیست واندی سال بعدجنگ پیدا میشه که هنوز عمل نکرده هنوز دوست داره یه عده رو زیر آوار جابذاره هنوزدوست داره یه عده رو داغدار کنه ومردمی که به این موشک های عمل نکرده عادت کردند.

میخوام از اونایی بگم که رفتند و مایی که ماندیم.

پ.ن۱:پست اولمه لطفا"ضعف هاش که میدونم زیاده رو بهم بگین.

پ.ن۲:قرار بود پست رو تو هفته دفاع مقدس بزنم ولی اینترنت قطع بود و یه سری مشکلات دیگه باعث شد که به تعویق بیافته.

پ.ن۳:همین جا از تمام کسانی که پست رو مطالعه کردند تشکر میکنم

بنویس...

سلام.این چیزی که می نویسم خیلی به مطالب کلی وبلاگ ربطی نداره.بیشتر مربوط به خودمه.

خیلی وقته ننوشته م.آخرین دفتر خاطراتم رو پارسال خریدم و همینطور داره خاک میخوره.حس میکنم هر لحظه ی زندگیم داره میگذره بدون اینکه جایی ثبت بشه.بدون اینکه بعدها اونها رو یادم بیاد.دستم به نوشتن نمیره.خدا رو شکر چیزی به اسم "درد" تو زندگیم ندارم.حداقل خودم این رو میدونم.با این وجود مطمئن هستم نوشتن،خیلی از دردهای آدم رو دوا میکنه.

تا همین چند وقت پیش کاغذ،بعد از مامانم،بهترین دوستم بود.هر اتفاقی که می افتاد،از یه فیلم دیدن ساده تا یه جشن تولد پر سر و صدا رو می نوشتم.با دفتر خاطراتم حرف میزدم.با یکی درون خودم.یا شاید خطاب به خودم!همیشه این فکرِ شاید بچگانه توی ذهنم بوده که یه روز که مُردم،نوه نتیجه هام یا شاید اصلا" یه آدم غریبه میاد و اونها رو میخونه و... میخونه و...خُب...فقط میخونه!!یعنی مثل یه آدم غریبه،دفتر خاطرات یه آدم غریبه ی دیگه رو میخونه.همونطور که شاید همه ی ما دوست داشته باشیم دفتر خاطرات یه نفر دیگه رو بخونیم!

تقریبا" همه ی زندگیم،از سال 1381 تا 1389 رو نوشته م.بعضی هاشون خوش خط و تمیز،بعضی ها با خط خرچنگ قورباغه و هیجان زده (خطِ هیجان زده..؟!) و بعضی هم اصلا" نا خوانا! با هر خودکاری که دستم میومد... و حدودا" یک سال هست که ولشون کرده م به امون خدا!دو ماه یه بار یه چیز الکی ای مینویسم.یه سلام الکی!یه حال و احوال الکی!یه خلاصه ی الکی از وقایعی که پیش اومد...کلا" الکی!رو هوا!  مثل دوستی که بعد از مدتها می بینیش و نمی دونی اصلا" راجع به چی حرف بزنی باهاش!

همه ش با خودم فکر میکنم چرا این طور شده م؟شاید چون دور و برم شلوغ و پلوغه.انقدر شلوغ که یه دفتر خاطرات بنفش ساده هیچ اهمیتی ندشته باشه.چه اهمیتی داره من اینها رو بنویسم یا ننویسم؟؟

و الان که دقت می کنم میبینم لحظه های زیادی رو یادداشت نکرده م.لحظه ی ورود به دانشگاه برای اولین بار،لحظه ی نشستن سر اولین کلاس به عنوان یه دانشجو،لحظه ی پیدا کردن دوست های جدید،لحظه ی کشف یه شهر جدید،لحظه ی برف بازی تو حیاط خوابگاه در ساعت 11 شب،لحظه ی دیدن شکوفه دادن درختها تو بهار،لحظه ای که رفته بودم زیر باد و طوفان و رعدوبرق ساز میزدم،لحظه ی گوش دادن به یه آهنگ تکان دهنده...

زندگیم تند و تند داره برای خودش میگذره و من عینِ "بُز" همینطور نشسته م وفقط  دارم نگاه می کنم!

حس می کنم به همه ی دفترهای خاطراتم خیانت کرده م.گاهی اصلا" حس میکنم خودم رو گم کرده م.خودم رو سپرده م به دست زمان.انگار که آواره ی این دنیا هستم!

میخوام باز بنویسم.و این مطلب شاید بیشتر کمکی بود به خودم و ترغیب خودم برای نوشتن!وقتی خاطرات می نویسم حس می کنم همه ی زندگیم توی مشتمه.هیچ وقت جمع کردن کرم خاکی تو حیاط پشتی مدرسه ی فرزانگان رشت رو یادم نمیره،همونطور که درس خوندن توی یه شب خنک تابستون (اونم با چاشنی نسکافه و صدای استاد شجریان)،توی بالکن طبقه ی چهار خوابگاه الزهرا برام فراموش نشدنیه!چرا؟چون نوشتمشون!

میخوام بنویسم!میخوام باز بنویسم!دلم برای خودم تنگ شده!

پ.ن.1 یه پروژه ای می خوایم راه اندازی کنیم که توش بچه ها خاطرات "یونی" رو بنویسن.اینها رو داشته باشیم ! حیفه به خدا!

پ.ن.2 اگر فکر میکنید این نوشته هیچ بار معنایی برای خوانندگان وبلاگ نداره بزنید بره بترکه!یه چیزی اومد تو کلّه م،نوشتمش یُهو!!

موتاسیون عقیده

اپیزود اول

خستگی زیاد آقای وثوقی به خاطر سر و کله زدن با بیش از صدنفر مشتری بانکی به همراه گرمای جان فرسای اردیبهشت ماه،باعث شده بود برای رسیدن به ایستگاه های تاکسی میدان انقلاب سریع تر راه برود. تشنه بود و متاسفانه در پیاده رویی که به سمت میدان انقلاب منتهی می شد،به غیر از کتابفروشی های درسی و دانشگاهی چیز دیگری یافت نمی شد.به سرعت از کنار یک دست فروش که کتاب های صادق هدایت را بر روی زمین مرتب کرده بود گذشت.جمعیت انبوهی در حاشیه خیابان جمع شده بودند و منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده بودند تا به آن طرف خیابان بروند.

به هر حال آقای وثوقی خود را به آن جمعیت ملحق کرد و مثل بقیه صبر کرد.احساس کرد بدنش عرق کرده است و باید کمی ادکلن به خود بزند.همین کار را هم کرد.ده ثانیه دیگر تا سبز شدن چراغ عابرپیاده باقی مانده بود که معتادی میانسال گوشه آستینش را گرفت.پیشانیش آن چنان چروک بود که دانه های عرق، بینابین آن از حرکت متوقف شده بود.موهایش یک دست سفید شده بود و در وسط سرش هم به صورت پراکنده ریزش کرده بود.شلوار خانگی کرمی رنگی پوشیده بود که در محل زانوی راست پاره شده بود.اما چیزی که بیشتر باعث انزجار می شد،این بود که او در خود ادرار کرده بود.شاید در یک ساعت گذشته با افرادی مثل خود در یکی از کوچه پس کوچه های انقلاب نعشه ای کشیده بود.همین فکر را هم آقای وثوقی کرد.پیراهن آقای وثوقی را چنان محکم گرفته بود که دستش به عقب کشده شد.ظاهرا آقای وثوقی جز آخرین افراد منتظر در پشت چراغ بود و غیر از او و آن معتاد کسی دیگر وجود نداشت.چشم های روشن معتاد،ملتمسانه به او نگاه می کرد.حتی کلامی از دهانش بر نخاست که:"گیر یه خورده پولم!" یا مثلا "تو رو جان بچت یه مقدار پول بده" فقط دست های سیاه و ترک خورده اش محکم دور آستین آقای وثوقی حلقه کرده بود.مادری با کودکش در حال نزدیک شدن به افراد منتظر بودند.چراغ سبز شد!با تمام قدرتی که آقای وثوقی داشت او را به عقب هل داد.معتاد آن چنان بی اختیار بود که از پشت بر روی کاشی های پیاده رو افتاد.آقای وثوقی هر چه سریع تر به همراه جمعیت مقابلش از خیابان رد شد.صدای :"دربست!تاکسی دربست" کمی آن طرف تر شنیده می شد.تا نیمه های خیابان پیش رفته بود که ایستاد.نمی دانست آیا دلش به حال معتاد سوخته است یا این که می خواهد او را کمک کند تا بلند شود!همین که سر خود را چرخاند صدای ترمز گوشخراشی در خیابان پیچید.ظاهرا معتاد باز هم برای گرفتن پول به دنبال آقای وثوقی حرکت کرده بود.بدون این که او متوجه شود.یکی از موتور هایی که برایشان چراغ قرمزی تعریف نشده بود،به سرعت مسیر خود را ادامه داده بود و تصادفی صورت گرفته بود.معتاد جلوتر از خط عابر پیاده بر روی زمین پهن شده بود.از گوشه سرش خون جاری شده بود.احتمالا ثانیه ای قبل از این که نقش بر زمین شود مرده بود...

اپیزود دوم

مهران طالبی،دانشجوی ترم 5 رشته کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف،بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش،دیگر حرفی نزده بود.دقیقا 2 هفته!همه چیز به همین ختم نمی شد.او در یک ماه گذشته بی هیچ دلیلی 5 واحد درسی مشروط شده بود.اگر از حمید هم اتاقیش پرسیده می شد که چه مرگش هست،یکی از همین ژست های روشنفکری را می گرفت و می گفت:"مهران خودشو گم کرده...اون دچار بحران هویتی شده.به هر حال از آدمی که 1 سال است سیگاری شده،چیزی بیشتر از این انتظار نمی ره"

ساعت 2 و نیم شب بود و مهران در گوشه ای تاریک از حیاط خوابگاه در حال کشیدن سیگار بود.چهار زانو بر روی زمین نشسته بود و دود سیگار را با آخرین توانی که داشت از دهانش بیرون می داد.از دو هفته پیش که برای تشییع جنازه مادرش به شهرستان برگشته بود،دیگر دانشگاه نرفته بود و مطمئنا فردا هم نمی رفت.البته مهران آن قدر شخصیت سرد و بی روحی بود، که نبودش در کلاس احساس نشود.صدای جیرجیرکی در نزدیکیش شنیده می شد.30 متر آن طرف تر یکی دیگر هم مشغول سیگار کشیدن بود.بدون این که متوجه مهران شود.مهران با خود این گونه فکر کرد که احتمالا او هم دچار هاله ای از فلاکت و بدبختی شده است.رویش را از او برگرداند و نگاه خود را به یکی از اتاق های طبقه چهارم بلوک 1 خوابگاه معطوف کرد.پرده های اتاق کاملا  کشیده شده بود و او نمی توانست داخل را ببیند.چراغ های آن اتاق برای چند ثانیه روشن می شدند و بعد خاموش می شدند.باز روشن می شدند و باز خاموش می شدند.نگاه مهران،به پنجره گره خورده بود.وقتی به خود آمد که متوجه شد نیمی از سیگارش را بدون این که بکشد،سوزانده است!سیگار را زیر پای خود له کرد و بار دیگر به طبقه چهارم نگاه کرد.چراغ اتاق کاملا روشن بود و دیگر خاموش نمی شد.آن وقت مهران کاری را کرد که در این 1 سال اخیر بی سابقه بود.دلیل این کار او را هیچ علمی نمی تواند تفسیر کند.هیچ علمی!صدای خرخر حمید در اتاق شنیده می شد.هم اتاقی دیگرش به مدت یک هفته به شهرستان رفته بود.

قربت الی الله ....الله اکبر...

بسم الله الرحم الرحیم...الحمد لله رب العالمین...الرحمن الرحیم...مالک یوم................

اپیزود سوم

سلام!ببخشید می شه وقت شما رو یه مقدار بگیرم؟من تا هفته پیش از شما متنفر بودم.وقتی شما رو می دیدم چهره تو هم می کردم.یه بار تا مرز بالا اوردن پیش رفتم.ببخشید اینو می گم.ولی من حتی وقتی راه رفتن شما رو می دیدم هم حالم به هم می خورد.از این که یه روزی با شما هم صحبت بشم به وحشت می افتادم.شما تا هفته پیش،واسه من با یه گربه هم برابر بودین.پریروز بود که من کله ظهر از خواب بیدار شدم و حس کردم که به شما بیش از حد علاقه مندم.من نمی دونم الان چقدر مبهوت این حرفا شدین،ولی اگه دقت کنید می بینین صدام می لرزه و پاهام هم در حال شدنه.من عاشق شما شدم.شما معرکه هستین و بی نظیر. و چشماتون!بله چشماتون! منو خیلی دیوونه می کنه.من خیلی دوست دارم که با هم صحبت کنیم.من متاسفانه زیاد چیزی از خودم ندارم ولی همون مقدار چیزی که دارم هم فدای شما می کنم.خیلی جالبه بدونین از پریروز تا الان تمام فکر و ذکر من شدین.رفیقم می گه ناخوشی!ولی من مطمئنم که حالم خوبه.ببخشید با من ازدواج می کنین؟

اپیزود چهارم

آغاز مخالفت‌ها با محمد، به گفته ی ابن سعد و ابن هشام پس از گفتن آیه هایی که در آن نیاکان بت‌پرست اهل مکه و پرستش بت‌ها محکوم شده بودند، و به گفته ی دیگران از همان آغاز تبلیغ همگانی بود. بالارفتن شمار پیروان محمد باعث شد که او خطری برای قبیله های منطقه و حاکمان شهر بشود؛ زیرا ثروتشان به کعبه، کانون زندگی مذهبی مکه وابسته بود و محمد می‌خواست آن را برهم بزند. ردکردن مذهب سنتی مکه به ویژه برای قبیله ی خودش توهین‌آمیز بود؛ زیرا آن‌ها خود نگهبانان کعبه بودند. بازرگانان نیرومند مکه به قصد سازش، به محمد پیشنهاد دادند که اگر دست از تبلیغ بردارد به او اجازه ورود به حلقه درونی بازرگانان را بدهند و موقعیتش را با ازدواجی پرسود تثبیت کنند. محمد این پیشنهادها را نپذیرفت.

منابع تاریخی اسلامی مفصلا آزار و اذیت محمد و یارانش را به ثبت می‌رساند. سمیه بنت خباب که به عنوان نخستین زن شهید اسلام شهرت دارد، برده ی ابوجهل بود. او با نیزه ی اربابش به این دلیل که نمی‌خواست از اسلام برگردد کشته شد. بلال حبشی، یک مسلمان برده ی دیگر، به دست اربابش امیة بن خلف شکنجه می‌شد؛ امیة سنگی، سنگین روی سینه ی بلال می‌گذاشت تا او را مجبور کند دست از اسلام بردارد.

اپیزود پایانی

می‌توان موتاسیون را بسته به این که چه تاثیری بر فنوتیپ موجود زنده وارد می‌کنند، به سه دسته تقسیم نمود:

  1. جهش‌های مضر (detrimental): به جهش‌هایی گفته می‌شود که شایستگیِ فرد را کاهش می‌دهند. جهش‌های مضر غالباًاز جمعیت حذف می‌شوند زیرا انتخاب طبیعی بر علیهِ افرادِ واجدِ این گونه جهش‌ها عمل می‌کند.
  2. جهش‌های خنثی (neutral): جهش‌های خنثی آنهایی هستند که تاثیراتِ فنوتیپیکِ آنها نه سودمند است و نه مضر و معمولاً توسطِ انتخابِ طبیعی تحت تاثیر قرار نمی‌گیرند و به عنوانِ نتیجهٔ یک شکافِ ژنتیکی ممکن است در جمعیت باقی بمانند یا از بین بروند.
  3. جهش‌های مفید (benefical): جهش‌های سودمند آنهایی هستند که آلل‌های حاصله به دلیلِ اینکه سازگاری فردِ حاملِ جهش را افزایش می‌دهند، باقی می‌مانند. نهایتاً این جهش‌ها تمایل دارند که در جمعیت تثبیت شوند. طی فرایند تثبیت، یک آلل جایگزینِ آللِ دیگری می‌شود.

پ.ن:از همه دوستانی که توی پست قبلی من نظر دادن تشکر می کنم.

دندان هایی که بود!

برای نوشتن این پست خیلی مردد بودم! این که نکنه یه وقت این داستان بیشتر جنبه شخصی داشته باشه و جاش تو وبلاگ کلاس نباشه! حالا سعی می کنم تیکه های شخصیشو خیلی کم کنم! پیش خودم گفتم بالاخره همه شما دانشجوی دندانپزشکی هستید و تا چندسال دیگه کم و بیش با کیسایی مثل من برخورد می کنید! شاید شنیدن این قصه هم براتون خالی از لطف نباشه! بااین حال بازم اگر هر کسی حس کرد که جاش این جا نیست بگه تا پاکش کنم!

10 سالم بود تقریبا! دی ماه 81! کلاس پنجم!اون روز عصر طبق معمول داشتم فوتبال بازی می کردم یه لحظه نفهمیدم چی شد زیر پام خالی شد با چونه خوردم زمین! مندیبلم خورد زیر مگزیلا و دو تا دندونای central incisive:D ام ( که اون موقع از معدود دندونای دائمیم بود! ) پرت شد بیرون! شدت ضربه اون قدر زیاد بود که خیلی از رگای بینیم هم پاره شده بود و بینیم هم کلی خون میومد! وقتی دندونامو از رو زمین پیدا کردم به نظرم خیلی بزرگ بود و چون تا حالا ریشه دندونو ندیده بودم یه لحظه فکر کردم دندونای نیشم هستن و خوشحال شدم ( چون دندونای نیشم اون موقع هنوز شیری بودن! ) ولی بعد فهمیدم که نه همون دو تا دندون جلوئیم هستن! اون موقع نمی دونستم باید چکار کرد! سرم فیزیولوژیک که تو خونه نبود دندونا رو انداختیم تو یه استکان آب و بردیم یه دندانپزشک آشنا گذاشت سر جاش و ارتودنسی کرد. ( البته همه اینایی که گفتم خیلی خیلی سریع اتفاق افتاد! ) بعدا فهمیدم برای دندون دائمی که کامل از جاش خارج می شه بهترین مایع ماندگاری خود بزاق هستش! این جور مواقع بهترین کار اینه که دندونو بذاریم گوشه دهان تا ازبین نره! حتی موردی بوده که نفر دندوناش پرت شده بیرون همون جا سریع گذاشته سر جاش دندون خودش دوباره چسبیده بدون نیاز به ارتودنسی و اینا!

بعد از اون برای نگهداری دندونای اصلیم خیلی تلاش کردم! جلسه های متعددی برای درمان ریشه و روت کانال اومدم تهران (اون موقع قم زندگی می کردم) پیش دکتر اثنی عشری (که الانم استاد دانشگاه خودمونه!). تا اون جایی که تونستن تلاش خودشونو کردن که ریشه رو سالم نگه دارن ولی خب... نشد!

سال اولی که دندونای خودمو گذاشته بودم خیلی خوب بود و هیچ فرقی با حالت طبیعی نمی کرد! ولی بعد کم کم به صورت خیلی تدریجی و نامحسوس ریشش و لثه هام تحلیل رفت و دندونا شروع به بالاتررفتن و سیاه شدن کرد! البته من با دندونای اصلیم تو حرف زدن و غذاخوردن هیچ مشکلی نداشتم! سال 85 وقتی هنوز 14 سالم تموم نشده بود گفتن باید دندونای اصلیمو بکشم چون خطر عفونت داشت. دندونامو کشیدم...

بعد از اون زندگی من با دندونای مصنوعی شروع شد. اون موقع بهم گفتن چون هنوز رشد فکم کامل نیست بهتره فعلا ایمپلنت نذارم! البته گفتن اگه بخوام بذارم هم می تونم ولی یک کم ریسکه! من مشکلی با پروتز موقت نداشتم و قبول کردم که از اون موقع با پروتز موقت همراه بشم ( پروتز موقت همون دندون مصنوعی بعضی از مادربزرگا و پدر بزرگاست که شبا می ذارن تو آب! البته مال من دو تاییش بود:دی )

من با پروتز موقت هم به اون صورت مشکل حرف زدن و جویدن نداشتم! البته پیش میومد به ندرت که سریع حرف می زدم یا لقمه ی گنده تر از دهنم برمی داشتم از سر جاش میومد بیرون ولی خودم دوباره تنظیمش می کردم! ولی خب رنگ و شکل پروتز موقت اصلا به دندونای معمولی نمی خورد. ضمن این که یه مشکل دیگه هم که وجود داشت این بود که چون دندونای من قبل از بلوغ افتاده بود یه جورایی تو رشد فکم هم اخلال ایجاد شده بود! اساسا دندونای اصلی من خیلی اندازه بزرگی داشتن و تقریبا نزدیک به خرگوشی بودن ولی پروتز موقت اصلا از نظر ظاهری با شکل فک من و بقیه دندونا هماهنگ نبود! راستش الان که فکرشو می کنم مسائل ظاهری زیاد برام مهم نیست ولی یه جورایی تو اون سن 14 15 سالگی که دوره بلوغ هم هست اینا واقعا برای آدم مهمه چون بالاخره تو اون سن یه اعتماد به نفسی لازمه که نبودنش آزاردهندست! من کلا از بچگی زیاد می خندیدم ولی در واقع همین شکل بد دندونام که از 13 سالگی شروع شده بود باعث شد کم کم من عادت کنم به لبخندزدن با دهان بسته به جای قهقهه زدن! مگه این که یه چیزی اونقدر برام جالب بود که مجبور بودم از ته دل بخندم! شاید بخاطر همین هم باشه که هنوزم خیلی روی شادبودن و بلند خندیدن تاکید می کنم و خیلی دوست دارم که دیگران از ته دل بخندن چون خیلی وقتا خودم با این که دوست داشتم ولی نتونستم این کارو بکنم!

پروتز موقت مشکلات دیگه ای هم داشت! مثلا این که روزای اول کلا صبحا که می رفتم مدرسه یادم می رفت برشون دارم:دی یا این که بارها شد وقتی که فوتبال بازی می کردم موقع دویدن از دهنم پرت می شد بیرون و می افتاد رو زمین که می رفتم می شستم و می ذاشتم سرجاش:دی اوائل دندونامو می ذاشتم تو آب ولی کم کم دیگه شبا فقط تمیزشون می کردم و دوباره می ذاشتمشون سرجاش و باهاشون می خوابیدم که یک کم کار خطرناکی بود ولی خب دیگه این کارم می کردم!

بعد از گذشت 3 سال با پروتز موقت قبل از شروع پیش دانشگاهی رفتم که ایمپلنت بذارم... ولی گفتن استخون فک بالام بخاطر فشار پروتز موقت به شدت تحلیل رفته و باید قبلش استخوان پیوند بزنن! طی یه جراحی فوق العاده سخت و خیلی طولانی و بی نهایت دردناک یه تیکه ای از استخوان فک پایینمو از پشت دندون عقل برداشتن و پیوند زدن به فک بالا و ایمپلنتو کاشتن! اولش بهم گفتن اگه تحملت زیاد نیست بیهوشت کنیم ولی  گفتم نه همون بی حسی بسه که البته بعدا پشیمون شدم چون خیلی خیلی خیلی درد داشت و مشکل این بود که دردش هم فوق العاده مزمن و ممتد بود و تا 3,4 روز بعدش هم همون طور ادامه داشت! نهایتا پروتز ثابت رو هم پیش دکتر سیدان (استاد سابق دانشگاه خودمون!) گذاشتم و رسید به الان که در خدمت شما هستیم!

پروتز ثابت از نظر غذا خوردن هیچ مشکلی نداره! البته به من گفتن آدامس و شکلاتای چسبون نخورم ولی من از اون موقع تا حالا اِن تا آدامس خوردم و هیچ مشکلی هم پیش نیومده! از نظر حرف زدن یه مشکلات کوچیکی داره مثلا مخرج سین و ز من کامل نیست و مخصوصا اگه باشدت بگم هوا از بین دو تا دندونام عبور می کنه و صدای پنچری می ده:دی از نظر ظاهری از دوتای قبلی بهتره و خیلی شبیه دندونای عادیه ولی هنوز مشکل داره! در واقع همون طور که گفتم دندونای اصلی من اندازه بزرگی داشت , باید قبل از ایمپلنت با ارتو دنسی دندونای فک پایینم عقب تر می رفت تا امکان این که پروتزای ثابت با اندازه بزرگ تر گذاشته بشه ایجاد می شد! ولی خب نشد البته الانم می شه این کارو کرد ولی دیگه خیلی برام مهم نیست! یه جورایی هم دیگه خسته شدم و حوصلشو ندارم! الان دیگه اون قدر لب بالامو موقع خندیدن بسته نگه داشتم که کاملا عادت کردم و  اصن یه جورایی ماهیچه های بالابرنده لب بالام از کار افتاده و اگه بخوام لب بالامو کامل بالا ببرم انگار باید یه کار سختی انجام بدم!

البته حالا شاید بعد از دانشگاه اگه ایشالا شماها متخصص شدید هر کدوم تو یه رشته ای بیام شما برام این دندونا رو درست کنید! تا اون موقع حتما تکنولوژی هم بیشتر پیشرفت کرده روشای جدیدی هم برای درست کردن اینا کشف شده!

خلاصه دندون سالم یکی از اون چیزاییه که ماها خیلی خیلی کم قدرشو می دونیم! وقتی هم حرف سلامتی می شه قبل از همه یاد قلب و مغز و دیگه فوقش کبد و کلیه می افتیم! البته شکی نیست که اونا مهم تر از دندونن ولی هر چیزی جای خودشو داره! قدر دندوناتونو بدونید... و قدر خندیدنتونو... خندیدن با خیال راحت!

حکایت ما هم شده حکایت برادرزاده مان

خبر تولدش را در سینما بودم به من اطلاع دادند.قرار بود دو روز دیرتر بیاید.بلیت هواپیمای تهران را هم برای همان روز تولدش گرفته بودیم.با این حال مسیجی که از طرف برادرم آمد بسیار کوتاه و مختصر بود:به دنیا آمد.

این اتفاق خواندن مسیج ،به حدی در خاطرم جاودانه شده که هیچ وقت نمی شود از یاد برد.به فیلم های مزخرف سینمای ایران باید تف کرد.اما فیلم شارلاتان که من آن زمان در سینما دیدم از این قضیه مستثنی است.حتی صحنه ای از فیلم که خبر به دنیا آمدنش برایم آمد هم خوب یادم است.احتمالا این خبر بهترین لحظه زندگی من بوده تا الان.بماند...

 

ادامه نوشته

یک سال گذشت...

...تا چند روز دیگر نزدیک یک سالی تمام می گذرد از آن وقتی که نتایج نهایی کنکورمان را گفتند و دیدیم که دندانِ بهشتی قبول شدیم- آن هم ترم مهر- انتخاب اولی که خوشحال شاید شدیم زیاد یا کم , از این که دانشگاه می رویم بالاخره و اتفاقا دندانپزشکی هم می رویم بالاخره و شهید بهشتی هم می رویم که به قولی بهترین دندانپزشکی ایران است!

یک سالی می گذرد و قصه ی ما عینا یک بار دیگر برای یک مشت آدم دیگر تکرار شد که کتاب تست خریدند و کم یا زیاد به تناسب پشتکار و توان و استعدادشان خریدند ( خر زدند! ) و احتمالا قلم چی یا گزینه 2 ای هم چشیدند و شاید پای حرف های دستمالچی و رفقایش هم نشستند و همه این ها را کردند تا بشوند مثل ما! ... و حتما تا چند روز دیگر یک عده ای شان هم می شوند!

آن ها هم احتمالا یکشنبه 3 مهر می آیند دانشگاه اول بار ... و به قاعده ی زمان ما می نشینند سر کلاس آناتومی فراهانی و لابد فراهانی از آن ها معنای دکتر را می پرسد و مدتی سر کارشان می گذارد و بعد برای این که آخر برسد به ارتودنسی درمورد ارتودکس و کاتولیک و پروتستان هم ساعتی دیگر سر کارشان می گذارد و بعد به آن ها می گوید پریتال و فرونتال بسازند و بعد همین جور تا آخر ترم سر پایتخت و دختر امام جمعه و نامه نگاری با گری و تقی رشتی و چه و چه و چه  هزاربار دیگر سر کارشان می گذارد و ... روز اولشان تمام می شود... چشم بازکنند ترم اولشان ... و سر بچرخانند ترم دومشان هم در حال سر و کله زدن با استئوجنسیس ایمپرفکتا تاردا و پراکندگی کمپتون تمام شده و می رسند به حالای ما و ... سال بعد دوباره یک مشت آدم دیگر...

دانشجوشدن سخت است ولی آدم های زیادی دانشجو شدند , دانشجو می شوند , دانشجو خواهند شد... به مقیاس من حتی آدم های زیادی به قول خودشان و به قول جامعه دانشجوی رشته های خوب و دانشگاه های خوب می شوند ( همین رشته و دانشگاه خودمان 40 سال است دانشجو می گیرد و دندانپزشک تحویل می دهد! به یک حساب سرسری می شود بیش از 1000 نفر!) دانشجو شدن دندانپزشکی خواندن و دندانپزشک شدن همه به نوبه ی خود و در زمان خود کار مهمی است اما آن قدرها هم کار خاصی نیست! یک سناریوی تقریبا تکراری!

اتفاق خاصی رخ ندهد این 5 سال هم می گذرد , برای همه ما , مثل بقیه دانشجوهای این دانشکده , مثل همین یک سال , با یک سری لحظات خوب و بد , با تعدادی  واحد ریز و درشت , که دست آخر برای همه ما پاس می شوند! و ما هم می پیوندیم به آن بیش از هزار نفر دندانپزشک فارغ التحصیل این دانشگاه!

البته طبیعت زندگی همین است , یک تکرار پرفراز و نشیب با تغییرات ملایم برای همه نسل ها و همه ادم ها... این ها را نگفتم که ارزش کارمان را کم کنم یا کسی را ناامید کنم ; گفتم که بگویم داستان کنکور و رشته و تحصیل در مجموع یک چیز خیلی معمولی می تواند باشد! آن چیزی که حقیقتا سخت است , پیچیده است و خاص , آدم بودن است! که خیلی ها دست کم در این روزها آن دورند , و انگار روز به روز هم دورتر می شوند! و ما اگر می خواهیم واقعا در زندگی هنر کنیم آدم اگر باشیم خیلی کار مهمی کرده ایم! ... خیلی مهم تر از کنکور قبول شدن , خیلی مهم تر از دندانپزشک شدن....
باورکنیم که: " انسان , دشواریِ وظیفه است..."(شاملو)

پ.ن1 : شاید تیکه آخر شعار باشه ولی واقعا باورش دارم!
پ.ن2 : نهایتا یک بار دیگه تبریک می گم سالگرد ورود همه ی شما رو به دانشگاه! با آرزوی موفقیت های بزرگتر...

5 سانتی متر تا جهنم

توضیح ضروری:اگر می خواین از این پست چیزی حالیتون بشه باید سریال 5 کیلومتر تا بهشت رو تا الانش دیده باشین.البته شاید اون جوری هم یه چیزایی حالیتون بشه. بدترین حالتش اینه که سریال رو دیده باشید و با این پست حال نکنید که دیگه روم به دیوار!

ادامه نوشته

به دنبال خدا نگرد ...

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست...


پ.ن:دیدیم تو فیس همه دنبالشن گفتم الکی جاهای دیگه نگردین...مثل زیر میز و روی میز و داخل کمد...

شب تار...

عصر یغمایی و نصف شب تار آخر شد
یک ششم نیک گذشت و غم من ده عدد دیگر شد!

یک شِکَر ریخت کلاهی و خُنُک کرد خودش
جان من یک تنه بهداشت چگونه سر شد؟
!

از سر و گردن و سَمفیز پوبیس هیچ نماند!
نکته های فراهانی است که در خاطر ما گوهر شد!

یک کلام از ژنتیک و بیوشیمی تو بخاطر داری؟
 آن هم از گوش دلم آمد و از گوش دگر هم در شد!

مستعار آمد و رفت و به کسی نمره نداد
خنده ای زیرِ لبی کرد و نهایت ز همه بی...تر شد!

 شیخ ما با همه ی ظاهر نیکش سر هِــــــــــــچ
سیرتش گشت عیان از سر کمبود به ما کافر شد!

باستانی که به یک بند دوساعت فک زد
روز و شب خوردنی اش تخم سه تا کفتر شد!

غم نخور از ایمونو,میکروب و ویروس و کپک
مِی خور و شاد بگو یک فیزیو کمتر شد!

یک وحید آمده اما عوضش "ط" که برفت
قصه ی زردی سگ خویش شغال از سر شد!


با من از قادریان نیز کمی حرف بزن شعر بخوان
این یکی را وِلِلِش معترفم از همه خارجتر شد
!

شاعرِ
خسته,نکن شکوه,بخور خون دل و تف انداز
تو خودت را بِنِگَر این غزلت از همه سو پنچر شد!

پ.ن1:"بی...تر" در بیت منسوب به استادمستعار خیلیم حرف بدی نیست مثلا یه چیزی تو مایه های بی شرف تر بی حیاتر اینا! (بخاطر نمره های داغونی که به خیلیا داد آخر ترم!)
پ.ن2: می دونم هنوز یک فیزیو کم نشده صرفا خواستم الکی یه دلگرمی بهتون داده باشم!
پ.ن3: ببخشید اگه وزنش جایی خرابه!

یک خانه مثل همه ی خانه ها شاید...

خانه ي آنچنان بزرگي نبود.يك حياط داشت يك درخت زردآلو يك مادر يك پدر و پنج پسربچه.

......................................

پسر بزرگتر خيالبافي هايش را براي برادرها  تعريف ميكرد.

پسر وسطي ماشين پدر را بدون اجازه بيرون مي برد و رانندگي ميكرد.

آن يكي از سر عصبانيت و به قصد خودكشي مي خواست تمام زردآلوهاي درختشان را بخورد!

برادر كوچكتر بادكنكش را پر از آب ميكرد.

مادر مي خنديد.

پدر مي خنديد.

.......................................

سال ها گذشت.

مادر رفت.ساده رفت.خانه تهي شد از نور انگار.

سه نوه كوچك بودند.در اتاقك بالاي آشپزخانه بازي مي كردند.روي در انباري توي حياطءسرسره مي ساختند.انگورهاي درخت همسايه را مي چيدند.

....................................

عروسي يكي از پسرها بود.

درخت زردآلو تازه ميوه داده بود.

پدر رفت.در آغوش پسر كوچكتر رفت.خانه خالي شد.خاليِ خالي.

راديوي قديمي را گرد و خاك گرفت.درخت زردآلو خشك شد.پرده ها كشيده شد.خانه تاريك شد.و در آبي رنگ كهنه بسته شد.

.........................................

خانه به فروش رفت.ولي هنوز بود.سرِ جايش.و پسرها هر بار كه از جلوي خانه مي گذشتند با حسرت به در آبي كهنه و پنجره ي آشپزخانه مي نگريستند.

به ياد مادر.به ياد پدر.به ياد آن روزها.

......................................

امروز آن خانه نيست.پنجره ي آشپزخانه نيست.در آبي كهنه نيست.

آپارتماني چند طبقه است كه بي رحمانه سر به آسمان كشيده.ساختماني زشتءسردءبي روح.

احساس كردم تكه اي از قلبم كنده شدءسقوط كردءنابود شد وقتي ديدم جاي آن خانه ي دوست داشتني چيز ديگريست.وقتي ديدم تنها خاطره ام از پدربزرگ و مادربزرگم با خاك يكسان شده.پدربزرگي كه يك بار خوابش را ديدم.مادربزرگي كه حسرت شناختنش سالهاست بر دلم مانده.

 

 

تف در گذر زمان

تف در گذر زمان

 

محقق: آیت بی غم

استاد راهنما: دکتر مسیبی

دندان پزشکی-ورودی مهر 89

 

می توان این گونه بیان داشت که تف و انسان از گذشته های دور پیوند بسیار عمیقی با هم داشته اند.آن چنان که شواهد تاریخی نشان می دهد،از آغاز تمدن بشری،نشانه های تف در جای جای زندگی انسان مشاهده شده و تف، جز لاینفک هستی بوده است.

البته هدف این مقاله این نیست که به بررسی جزئی تف در تاریخ بشریت بپردازد و تنها مروری کلی در گستره زمان را راستای کار خود قرار می دهد.تنها ذکر این نکته ضروری است که اگر چه در همه جا تف و تمدن با هم به کار برده می شوند اما لازم و ملزوم هم نیستند.به عنوان مثال تمدن دردانیان ماهور هاشتادونوه که تف آلود بودند، اما بویی از تمدن نبرده بودند....:دی

ادامه نوشته

زیر باران...

این شعرش زیاد وزن نداره ولی می شه یه جوری خوندش که وزن دار بشه! با تشکر از دوستانی که به این شعر لطف داشتن...

زیر باران قـــــــــــدم زدن خوب است ... یادِگاری رقــــــــــم زدن خوب است

هر کــــــلامــی که از دلی خــــــــیزد ... پیش چشمان اهل فن خوب است

نقل آن حـــــــرف های ممنـــــــــوعه ... صحــــبت از بگیر و بزن خوب است

تـاری عمیـــــــــــق خــلق را هم... قدر یک تلنگری به هم زدن خوب است

ذهن خشک و خالی مقلـــــــــــدها ... باز هم دست تــــر زدن خوب است

سر به لاک خویش و پنبه در گوشند ... هر ندا به گوش کر زدن خوب است

در کنار طعــــــــــــم ریـــــــــا و دروغ ... عطر نرگس و رز و سمن خوب است

در غم قتــــــــــــل آدمـیـت و اخلاق ... نالــــــــــه های مدام من خوب است

بهر آن ها که از عدم گریزاننــــــــــد ... گو رهایی ز قیــــــــــد تن خوب است

رو به موت اند گرچه جمع ساده دلان ... این دواها برای بـــــدن خوب است

از برای ندیـــــــــــدن حقیقت ها ... یک دو چشمی به هم زدن خوب است

راه ما قـدرت و سیاست نیست ... بیشتر به عشـــق سر زدن خوب است

باز هم گذشته از همه سخنان ... زیــــــــــر باران قـــــــدم زدن خوب است...

تاریخ اسلام

سلام دوستان

امروز استاد برمایی رو دیدیم ایشون فرمودند: در درس تاریخ اسلام نمره ها خوب نبوده ولی کسی نیفتاده و اونایی رو که تک گرفتن با ۱۰ پاس کرده.

نکته ی دیگه اینکه ایشون گفتن که به نماینده سفارش کرده بودن بچه ها انقلاب عاشورا و اسلایدارو بخونن...

بین دو نیمه علوم پایه...

دو ترم دندانپزشکی خواندیم... ۲ ترم خواندیم و چیزهایی هم یادگرفتیم...

  ۱و۳ دای متیل زانتین را فهمیدیم که یادم نیست چه بود ولی ربطی به قهوه داشت... زیاد قهوه نمی خورم ولی قهوه دوست دارم! ۱ و ۳ دای متیل زانتین را هم یادم مانده چون قهوه را دوست دارم! اما ۱ و ۳ دای متیل زانتین را دوست ندارم چون ربطی به باستانی داشت و من باستانی را دوست ندارم چون باستانی دو ساعت یک بند سر کلاس حرف می زد و آدم را کلافه می کرد! فکر می کنم باستانی نمی فهمید که ما دوست نداریم کسی ۲ ساعت برایمان از ۱ و ۳ دای متیل زانتین و ۵ هیدروکسی ایندول استیک اسید بگوید! شاید هم می فهمید ولی می خواست ما را اذیت کند! شاید هم نمی خواست ما را اذیت کند ولی مجبور بود! به هر حال من قهوه را خیلی بیشتر از باستانی و ۱ و ۳ دای متیل زانتین را دوست دارم!

از بهداشت فقط چیزی شبیه مافیا یادم مانده! یادم هست که کلاهی فکر می کرد مصرف دهان شویه کار مافیاست! راست می گفت؟! من مافیا دوست دارم مخصوصا وقتی پلیس باشم! راستی من هر شب دهان شویه استفاده می کنم! یعنی من با مافیای دهانشویه همکاری می کنم؟! کلاهی پلیس بود؟! اما من فکر می کنم کلاهی نقش بازی می کرد... خودش مافیا بود! اصلا فکر می کنم بیشتر آدم های واقعی مافیا هستند فقط ادای پلیس ها را در می آورند! من کلاهی را دوست ندارم یعنی فکر می کنم هنوز از کلاهی بدم می آید ولی مافیا را دوست دارم! البته وقتی پلیس باشم!

 شریان و عصب مگزیلاری را هم یادم مانده! چون استاد می گفت ما از این ها خیلی پول در می آوریم و من پول دوست دارم! به نظر من که پول به مقدار لازم خیلی چیز خوبی است! همیشه فکر می کنم بیشتر آدم هایی که می گویند پول دوست ندارند دروغ می گویند! سعی می کنم شریان و عصب مگزیلاری را دوست داشته باشم!

یادم می آید که در آزمایشگاه بیوشیمی یادگرفتیم با اسپکتروفوتومتر کار کنیم و بیشتر وقت ها با این که همه کارها را درست انجام می دادیم جوابمان غلط می شد! به نظر من که اسپکتروفوتومترها خراب بود و جوابها شانسی درست و غلط می شد( البته به جز عددهای آیت که فی الواقع تخصص ویژه ای در زمینه بیوشیمی عملی داشت ) به هر حال من اسپکتروفوتومتر را دوست ندارم اما خانم های مهربان بیو عملی را به چشم خواهری بسیار دوست داشتم و همواره دعای خیرم را بدرقه راهشان خواهم کرد! مخصوصا اون خانم تپله! 

کلی سندروم یاد گرفتیم که هیچ کدامشان را دوست ندارم! علائمشان را هم یادم رفته ولی به طور خلاصه همه نوزاد بی گناه را ناکار می کردند! قبل از دانشگاه فکر می کردم ژنتیک علم جالبی است ولی بعد از این ترم نظرم کاملا تغییرکرد! هرچه فکر کردم در کل کلاس ها و اساتید و امتحان ژنتیک هیچ نقطه روشنی پیدا نکردم که بگویم آن را دوست داشتم فقط شاید سودوکوی پیشرفته ای را که یک بار با پدرام و آریا در عرض یک ساعت سر کلاس حل کردیم دوست داشتم! برای خیلی ها هم فکر می کنم کلاس های ژنتیک استراحتگاه مناسب و انرژی بخشی بود!درضمن فهمیدم که بیمارستان لبافی نژاد خیلی بیمارستان درپیتی است!

علوم پایه به نیمه راه رسید ... ۱۵ دقیقه اول دندانپزشکی هم سپری شد...۱ و ۳ دای متیل زانتین به تاریخ پیوست ... مثل ژن بتا گلوبین بر روی جفت فلان فلان شده شماره ۱۱ ... کسی به فکر ما نبود... کسی به فکر آدم شدن هم نبود! به هر حال ما دندانپزشک می شویم شاید هم کمی آدم ... آن وقت شاید برای باستانی و کلاهی دندان مصنوعی گذاشتیم و شاید دندان قادریان را پر کردیم! شاید ما بتوانیم مثل این ها نباشیم...

پ.ن: باتشکر از آیت بخاطر ایده این مطلب! 

سوژه سازی

سلام حالتون خوبه؟؟ایام به کامه؟؟
بالاخره منم اومدم وبلاگ یه پستی بزنم...میایم ۴ نفر رو سوژه می کنیم!!که اگه این افراد دندونپزشک نمی شدند چی کاره می شدند؟؟؟خوبه؟؟؟البت با رعایت موازین اخلاقی!!!
اما سوژه های این هفته:۱-خودم ۲-سالار ۳-میلاد ۴-آیت
پ.ن ۱:یه تشکر خیلی ویژه از مدیر وبلاگ بابت زحماتی که دادم.
پ.ن ۲:سوژه های دفعه بعد رو تو نظرات معرفی کنید تا برای کسب رضایت از اونا اقدام بشه.
پ.ن ۳:این پست به درخواست "اهل دل"به وبلاگ بازگردانده شد و نباید به "خس و خاشاک" توجه کرد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از مدیر وبلاگ: ۱.من از کسایی که اینجا با لفظ خس وخاشاک خطاب شدن معذرت می خوام.

۲. از دوستان خواهش می کنم پست کسی رو مسخره نکنن وباعث نشن پاکش کنه. قرار نیست که همه اینجا نویسنده ی قهار باشن که یا همه برای اینکه استعداد ادبیشون شکفا بشه بنویسن اتفاقا اینجور پست هام قشنگ و بامزه است.

۳. گذاشتن پست تووبلاگ برای همه ی بچه های کلاس آزاده و کسی نباید سلیقه شو به کس دیگه تحمیل کنه. مگر اینکه مشکل اخلاقی توی پست باشه.

۴. چاکر همتونم هستیم...

 

کلاس ژنتیک

پیش نوشت: مطالبی که در پست زیر قید می شود ترکیبی از تدریس اساتید ژنتیکه و بیشتر برای کسانی معنا دار خواهدبود که سر کلاس ژنتیک تا حدی گوش داده باشند...

بحث ما در باره سندروم هاست.سندروم اولی که در بارش صحبت می کنیم سندروم آفتاب پرست قطبیه که البته این اسم عامیانشه اسم علمیش هست: aftabparaste ghotbi

این سندروم بسیار شایعه. افراد مبتلا به این بیماری شبیه آفتاب پرست های ساکن قطب جنوب هستند و البته بازم به آفتاب پرست اینا دیگه خیلی داغونن. این بیماران کلا جمجمه ندارند. مغز آن ها نصفه کاره تشکیل شده. کور و کر و لالن . به این بیماری سندروم صدای اندی هم می گویند چون از همون بدو تولد از حنجرشون صدایی شبیه به  آهنگ زیبای " چه خوشگل شدی امشب" درمیاد یه جوری که آدم رقصش می گیره...این بیماران قلبشون به زحمت کار می کنه شش هاشون به کلی قابلیت تبادل گازها رو از دست داده و تنفس پوستی دارن. دست و پاشون کج و کوله ست. اگه مرد باشن بیضه ندارند یا اگرم داشته باشن تا قبل از ۲ سالگی تحلیل می ره. کچلن و کشش ج ن س ی ندارن . نکته بسیار جالب اینه که مردان مبتلا به این بیماری تا سن ازدواج زنده می مانند و در نهایت چون کسی بهشون زن نمی ده خودکشی می کنن.

اسلاید استاد از نوزاد مبتلا به آفتاب پرست قطبی:

سوال علوم پایه: در سندروم آفتاب پرست قطبی کلا کجای آدم سالمه؟
۱-همه جا ۲-هیچ جا ۳- بعضی جاها ۴- اونجا!

متاسفانه متاسفانه واقعا آدم متاثر می شه که برخی مادران بی مسئولیت به محض تولد این نوزادان این طفل معصوم ها را در چمن بیمارستان رها می کنند که اصلا کار درستی نیست . مگه سطل زباله تو بیمارستان نیست بچه رو ول می دین تو چمنا؟

سندروم بعدی که ما می خوایم در بارش صحبت کنیم سندروم داون هست...  افراد مبتلا به این بیماری موهای لخت چشمای درشت صورت گرد دارند خیلی خنگند و همش الکی می خندند...
دانشجو: استاد با این مشخصات من داون دارم!
استاد: خُبه خُبه نمی خواد خودتو لوس کنی. منم مارفان دارم باید بیام پز بدم؟

اما سندروم بعدی سندرومی هست به نام ( GOKH ( GoosfandeOlagheKHar که بسیار هم رایج هست ... این بیماران عین گوسفند می چرن و عین خر کار می کنن البته من نمی دونم این انگلیسی های پدرسوخته به افتخار این حیوانات یا بخاطر دهن کجی به اونا این اسمو روی این بیماری گذاشتن هه هه هه هه هه... ( دانشجویان دقایقی به صورت استاد زل می زنن و بعد برای این که دلش نشکنه لبخند ملیحی می زنن ) البته در آخرین کنگره معتبر اینترنشنال ژنتیک که همین دیروز در جزایر کومور ارگانایز شد و بنده هم شخصا سرپرستیشو به عهده داشتم اعلام شد که بهتره G ابتدای این سندروم به جای گوسفند مخفف گاو باشه چون گاو خیلی بامعرفت تره و اگه دقت کرده باشید...آآآآآآآآآآآآ ( استاد صداشو میاره پایین و به حالت در گوشی حرف می زنه ) حالا بین خودمون بمونه یه چیزیه که من خودم خیلی بهش دقت کردم و متوجهش شدم گاو هیچ وقت نمی گه:من همیشه می گه: ما...

سندروم بعدی سندروم شربت افرا هست که ادرار این بیماران مزه ی شربت افرا می ده. البته می دونید... مزش خیلیم شبیه شربت افرا نیست... یه جورایی به نظرم طعمش بیشتر به شربت خیار سکنجبین می خوره البته اونم شاید نشه گفت. کلا خیلی طعم متفاوت و به خصوصی داره به قول این انگلیسیای پدرسوخته تِیستش اسپَشیال خودشه.

سندروم آخری که ما می خوایم دربارش صحبت کنیم سندروم سوپروامن هست. نفر میاد مطب میگه: " سلام آقای دکتر" می گم: " سلام نفر" نفر شروع می کنه احوالپرسی کردن و بعد یه دفعه درمیاد می گه آقای دکتر من یه سوپروامنم می گم:"سوپروامن چیه دیگه؟" میگه : " کل ۴۶ تا کروموزوام X شده" می گم:" خدا بهت ببخشه من تا حالا همچین نفری نداشتم" می گه: "منم تا حالا همچین دکتری نداشتم" می گم: "کی مقدمات ازدواجو فراهم کنیم؟" دیگه زیاد وارد جزئیات نمی شیم فقط خواستم بهتون بگم که یه نفر چقدر راحت می تونه مسبب خیر بشه.

خب درس ما تموم شد... درضمن برای امتحان نمی خواد چیزی بخونید همتونو میندازم...

مستند کودک درون

صدای گوینده:

 کودکان موجودات شری می باشند.دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که درک محیطی کودک از همان بدو تولد شروع می شود و خیلی زیادتر می شود و در نهایت کودک برای خودش غولی می شود.ما در این مستند سعی داریم گوشه هایی از درک محیطی نی نی ها را به شما نشان دهیم.پس با ما همراه باشید...

 

Manoto 1

ادامه نوشته

آدمک...

همیشه زیاد به صورت آدم ها به چشم های آدم ها به نگاه های آدم ها نگاه می کنم...

خوب می فهمم بیشتر آدم های این روزها , آدم های این روزگار , خشکند ; نگاه هایشان نمی دانم از خستگی یا بخاطر کدام دردشان منجمد است...آن قدر که آدم یخ می زند....

اما خیال می کنم که گاهی سخت است ... سخت است برای بعضی آدم ها ... برای معدود آدم های ساده عاشق... آدم هایی که جز محبت و صمیمیت چیز دیگری بلد نیستند... سخت است که مثل مجسمه فقط نگاه کنند ... که در سکوت حرف هایشان را بخورند و خنده هایشان را مخفی کنند... شاید هنوز بعضی آدم ها هستند که بی منظور دوست دارند... بعضی آدم ها که کنار همه دردها و غم هایشان عشق و دوستی را هم هنوز می شناسند...بعضی آدم ها هستند که آدمک بودن را دوست ندارند... همان آدم هایی که زنده اند...و کمی زندگی می کنند...

 شاید بعضی های دیگر نمی دانم چرا ولی نوع زندگی این آدم ها را دوست ندارند... این آدم های دیگر نه این که بد باشند ولی خودخواه تر از آن هستند که بتوانند ببینند کسی راحت باشد... و همیشه خودش باشد ... خود خودش...

این آدم های خودخواه می خواهند آدم های صمیمی و راحت ما را عوض کنند... مثل خودشان کنند... سرد و بی روح و خاموش... مجسمه گونه... آدمک وار...

حکایت آدم های ساده ایست که روابط و ضوابط پیچیده و نامعلوم آدم های پیچیده را نمی فهمند... آدم های پیچیده ای که کمتر می خندند و کمتر گریه می کنند و هیچ کدامش را هم نمی شود باور کرد...

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیـــر پا گذاشتی
این جا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جـــنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جــــــــای دیگه
اون جا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نـــــــــــداره...

پ.ن: شعر از یکی از آهنگای سیاوش!

اسم!

سلام

خوبین؟

خوش میگذره؟

خواستم ببینم موافقین آدرسه وبلاگو عوض کنیم؟ با تغییرات قالب و اینا؟ اسمش خیلی طولانی و ضایعس.

اگه موافقین اعلام کنین.